گه حمايلهاى شمشيرش كنيم * گاه بند گردن شيرش كنيم
گه ترنج تخت بر سازيم از او * گاه تاج فرقهاى ملك جو
[ انسان كامل ، معشوق حضرت حق است ]
عشقها داريم با اين خاك ما * ز انكه افتادهست در قعدهى رضا
گه چنين شاهى از او پيدا كنيم * گه هم او را پيش شه شيدا كنيم
[ هر كس ، معشوقى دارد ]
صد هزاران عاشق و معشوق از او * در فغان و در نفير و جستجو
[ خداوند از خاك جامد ، هزاران عاشق و معشوق مىسازد ]
كار ما اين است بر كورى آن * كه به كار ما ندارد ميل جان
[ در پيشگاه حق ، خاكسارى پيشه كن تا سرور كائنات شوى ]
اين فضيلت خاك را ز آن رو دهيم * كه نواله پيش بىبرگان نهيم
[ استدلال براى بيت پيشين ]
ز انكه دارد خاك شكل اغبرى * و ز درون دارد صفات انورى
[ تفاوت ديدگاه مادّى و ديدگاه الهى درنگرش به انسان ]
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ * باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس * باطنش گويد نكو بين پيش و پس
ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست * باطنش گويد كه بنماييم بيست
ظاهرش با باطنش در چالشاند * لاجرم زين صبر نصرت مىكشند
[ هنرها و فضيلتهاى انسان ، نشان مىدهد كه حقيقت او ، نه اين ظاهر است ]
زين ترش رو خاك صورتها كنيم * خندهى پنهانش را پيدا كنيم
ز انكه ظاهر خاك اندوه و بكاست * در درونش صد هزاران خندههاست
[ خداوند ، هر چيزى را از نهانخانهء قوّه به منصّهء فعليت در مىآورد ]
كاشف السريم و كار ما همين * كاين نهانها را بر آريم از كمين
[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]
گر چه دزد از منكرى تن مىزند * شحنه آن از عصر پيدا مىكند
[ زمين ، مخزن خلاقيّت و كمال الهى است ]
فضلها دزديدهاند اين خاكها * تا مقر آريمشان از ابتلا
بس عجب فرزند كاو را بوده است * ليك احمد بر همه افزوده است
[ از تزويج آسمان و زمين ، فرزندان طبيعت ، زاييده مىشوند ]
شد زمين و آسمان خندان و شاد * كاين چنين شاهى ز ما دو جفت زاد
[ سراسر هستى از خاك تا افلاك از ولادت انسان كامل ، جشن و سرور برپا مىكنند ]
مىشكافد آسمان از شادىاش * خاك چون سوسن شده ز آزادىاش
[ هر كس به تهذيب باطن رسد ، آفتاب روحش هرگز افول نكند ]
ظاهرت با باطنت اى خاك خوش * چون كه در جنگند و اندر كش مكش
هر كه با خود بهر حق باشد به جنگ * تا شود معنيش خصم بو و رنگ
ظلمتش با نور او شد در قتال * آفتاب جانش را نبود زوال
[ هر كس در راه حق رنج كشد ، آسمان و آسمانيان خاضع او شوند ]
هر كه كوشد بهر ما در امتحان * پشت زير پايش آرد آسمان
[ عارفان همچو باغاند ، ظاهرشان همچو ديوار باغ ، ساده و بىرونق و باطنشان مانند درون باغ ، پر صفاست ]
ظاهرت از تيرگى افغان كنان * باطن تو گلستان در گلستان
[ عارفان ، گاه بر مشرب ملامتى عمل مىكنند تا از شرّ اغيار برهند ]
قاصد او چون صوفيان رو ترش * تا نياميزند با هر نور كش
عارفان رو ترش چون خار پشت * عيش پنهان كرده در خار درشت
باغ پنهان گرد باغ آن خار فاش * كاى عدوى دزد زين در دور باش
خار پشتا خار حارس كردهاى * سر چو صوفى در گريبان بردهاى
تا كسى در چار دانگ عيش تو * گم شود زين گل رخان خار خو
[ ادامهء حكايت حليمه و گم شدن محمّد ( ص ) ]
طفل تو گر چه كه كودك خوبده ست * هر دو عالم خود طفيل او بده ست