تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
گر بگويم چيز ديگر من كنون * خلق بندندم به زنجير جنون
گفت پيرش كاى حليمه شاد باش * سجده‌ى شكر آر و رو را كم خراش
غم مخور ياوه نگردد او ز تو * بلكه عالم ياوه گردد اندر او
هر زمان از رشك غيرت پيش و پس * صد هزاران پاسبان است و حرس
آن نديدى كان بتان ذو فنون * چون شدند از نام طفلت سر نگون
اين عجب قرنى است بر روى زمين * پير گشتم من نديدم جنس اين
زين رسالت سنگها چون ناله داشت * تا چه خواهد بر گنه كاران گماشت
سنگ بىجرم است در معبودىاش * تو نه‌اى مضطر كه بنده بودىاش
او كه مضطر اين چنين ترسان شده‌ست * تا كه بر مجرم چها خواهند بست

خبر يافتن جد مصطفى عبد المطلب از گم كردن حليمه محمد را عليه الصلاة و السلام و طالب شدن او گرد شهر و ناليدن او بر در كعبه و از حق درخواستن و يافتن او محمد را عليه السلام

چون خبر يابيد جد مصطفى * از حليمه وز فغانش برملا
و ز چنان بانگ بلند و نعره‌ها * كه به ميلى مىرسيد از وى صدا
زود عبد المطلب دانست چيست * دست بر سينه همىزد مىگريست
آمد از غم بر در كعبه به سوز * كاى خبير از سر شب و ز راز روز
خويشتن را من نمىبينم فنى * تا بود هم راز تو همچون منى
خويشتن را من نمىبينم هنر * تا شوم مقبول اين مسعود در
يا سر و سجده‌ى مرا قدرى بود * يا به اشكم دو لبى خندان شود
ليك در سيماى آن در يتيم * ديده‌ام آثار لطفت اى كريم
كه نمىماند به ما گر چه ز ماست * ما همه مسيم و احمد كيمياست
آن عجايبها كه من ديدم بر او * من نديدم بر ولى و بر عدو
آن كه فضل تو در اين طفليش داد * كس نشان ندهد به صد ساله جهاد
چون يقين ديدم عنايتهاى تو * بر وى او دريست از درياى تو
من هم او را مىشفيع آرم به تو * حال او اى حال دان با من بگو
از درون كعبه آمد بانگ زود * كه هم اكنون رخ به تو خواهد نمود
با دو صد اقبال او محظوظ ماست * با دو صد طلب ملك محفوظ ماست

[ ظاهر انسان كامل ، آشكار است و باطنش ناشناخته ]

ظاهرش را شهره‌ى كيهان كنيم * باطنش را از همه پنهان كنيم

[ انسان كامل ، معدن انواع فضائل است ]

زر كان بود آب و گل ما زرگريم * كه گهش خلخال و گه خاتم بريم