گفتش اى فرزند تو انده مدار * كه نمايم مر ترا يك شهريار
كه بگويد گر بخواهد حال طفل * او بداند منزل و ترحال طفل
پس حليمه گفت اى جانم فدا * مر ترا اى شيخ خوب خوش ندا
هين مرا بنماى آن شاه نظر * كش بود از حال طفل من خبر
برد او را پيش عزى كاين صنم * هست در اخبار غيبى مغتنم
ما هزاران گم شده زو يافتيم * چون به خدمت سوى او بشتافتيم
پير كرد او را سجود و گفت زود * اى خداوند عرب اى بحر جود
گفت اى عزى تو بس اكرامها * كردهاى تا رستهايم از دامها
بر عرب حق است از اكرام تو * فرض گشته تا عرب شد رام تو
اين حليمهى سعدى از اوميد تو * آمد اندر ظل شاخ بيد تو
كه از او فرزند طفلى گم شده ست * نام آن كودك محمد آمده ست
چون محمد گفت اين جمله بتان * سر نگون گشتند و ساجد آن زمان
كه برو اى پير اين چه جست و جوست * آن محمد را كه عزل ما از اوست
ما نگون و سنگسار آييم از او * ما كساد و بىعيار آييم از او
آن خيالاتى كه ديدندى ز ما * وقت فترت گاه گاه اهل هوا
گم شود چون بارگاه او رسيد * آب آمد مر تيمم را دريد
دور شو اى پير فتنه كم فروز * هين ز رشك احمدى ما را مسوز
دور شو بهر خدا اى پير تو * تا نسوزى ز آتش تقدير تو
اين چه دم اژدها افشردن است * هيچ دانى چه خبر آوردن است
زين خبر جوشد دل دريا و كان * زين خبر لرزان شود هفت آسمان
چون شنيد از سنگها پير اين سخن * پس عصا انداخت آن پير كهن
پس ز لرزه و خوف و بيم آن ندا * پير دندانها بهم بر مىزدى
آن چنانك اندر زمستان مرد عور * او همىلرزيد و مىگفت اى ثبور
چون در آن حالت بديد او پير را * ز آن عجب گم كرد زن تدبير را
گفت پيرا گر چه من در محنتم * حيرت اندر حيرت اندر حيرتم
ساعتى با دم خطيبى مىكند * ساعتى سنگم اديبى مىكند
باد با حرفم سخنها مىدهد * سنگ و كوهم فهم اشيا مىدهد
گاه طفلم را ربوده غيبيان * غيبيان سبز پر آسمان
از كه نالم با كه گويم اين گله * من شدم سودايى اكنون صد دله
غيرتش از شرح غيبم لب ببست * اين قدر گويم كه طفلم گم شدهست