تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 528

مساهمون:

ص٥٢٨
چون همىآورد امانت را ز بيم * شد به كعبه و آمد او اندر حطيم
از هوا بشنيد بانگى كاى حطيم * تافت بر تو آفتابى بس عظيم
اى حطيم امروز آيد بر تو زود * صد هزاران نور از خورشيد جود
اى حطيم امروز آرد در تو رخت * محتشم شاهى كه پيك اوست بخت
اى حطيم امروز بىشك از نوى * منزل جانهاى بالايى شوى
جان پاكان طلب طلب و جوق جوق * آيدت از هر نواحى مست شوق
گشت حيران آن حليمه ز آن صدا * نه كسى در پيش نه سوى قفا
شش جهت خالى ز صورت وين ندا * شد پياپى آن ندا را جان فدا
مصطفى را بر زمين بنهاد او * تا كند آن بانگ خوش را جستجو
چشم مىانداخت آن دم سو به سو * كه كجاى است آن شه اسرار گو
كاين چنين بانگ بلند از چپ و راست * مىرسد يا رب رساننده كجاست
چون نديد او خيره و نوميد شد * جسم لرزان همچو شاخ بيد شد
باز آمد سوى آن طفل رشيد * مصطفى را بر مكان خود نديد
حيرت اندر حيرت آمد بر دلش * گشت بس تاريك از غم منزلش
سوى منزلها دويد و بانگ داشت * كه كه بر دردانه‌ام غارت گماشت
مكيان گفتند ما را علم نيست * ما ندانستيم كانجا كودكى است
ريخت چندان اشك و كرد او بس فغان * كه از او گريان شدند آن ديگران
سينه كوبان آن چنان بگريست خوش * كاختران گريان شدند از گريه‌اش

حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت بتان

پير مردى پيشش آمد با عصا * كاى حليمه چه فتاد آخر ترا
كه چنين آتش ز دل افروختى * اين جگرها را ز ماتم سوختى
گفت احمد را رضيعم معتمد * پس بياوردم كه بسپارم به جد
چون رسيدم در حطيم آوازها * مىرسيد و مىشنيدم از هوا
من چو آن الحان شنيدم از هوا * طفل را بنهادم آن جا ز آن صدا
تا ببينم اين ندا آواز كيست * كه ندايى بس لطيف و بس شهى است
نه از كسى ديدم به گرد خود نشان * نه ندا مىمنقطع شد يك زمان
چون كه وا گشتم ز حيرتهاى دل * طفل را آن جا نديدم واى دل