پس مثال تو چو آن حلقه زنى است * كز درونش خواجه گويد خواجه نيست
حلقه زن زين نيست دريابد كه هست * پس ز حلقه بر ندارد هيچ دست
[ انكار حقيقت ، به اعتبارى ، اثبات حقيقت است ]
پس هم انكارت مبين مىكند * كز جماد او حشر صد فن مىكند
چند صنعت رفت اى انكار تا * آب و گل انكار زاد از هَلْ أَتى
آب و گل مىگفت خود انكار نيست * بانگ مىزد بىخبر كه اخبار نيست
من بگويم شرح اين از صد طريق * ليك خاطر لغزد از گفت دقيق
چاره كردن سليمان عليه السلام در احضار تخت بلقيس از سبا
[ كرامت اوليا ]
گفت عفريتى كه تختش را به فن * حاضر آرم تا تو زين مجلس شدن
گفت آصف من به اسم اعظمش * حاضر آرم پيش تو در يك دمش
گر چه عفريت اوستاد سحر بود * ليك آن از نفخ آصف رو نمود
حاضر آمد تخت بلقيس آن زمان * ليك ز آصف نز فن عفريتيان
گفت حمد اللَّه بر اين و صد چنين * كه بديدهستم ز رب العالمين
پس نظر كرد آن سليمان سوى تخت * گفت آرى گول گيرى اى درخت
پيش چوب و پيش سنگ نقش كند * اى بسا گولان كه سرها مىنهند
[ بت پرستى نيز دليل بر فطرى بودن يكتاپرستى است ]
ساجد و مسجود از جان بىخبر * ديده از جان جنبشى و اندك اثر
ديده در وقتى كه شد حيران و دنگ * كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ
[ بت پرستى ، صورت مسخ شدهء يكتا پرستى است ]
نرد خدمت چون به ناموضع بباخت * شير سنگين را شقى شيرى شناخت
[ هرگاه كسى ، با ايمانى راسخ ، از بت حاجت بخواهد خداوند حاجت او را از همان طريق برآورد ]
از كرم شير حقيقى كرد جود * استخوانى سوى سگ انداخت زود
گفت گر چه نيست آن سگ بر قوام * ليك ما را استخوان لطفى است عام
قصهى يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام ، مصطفى را عليه السلام گم كرد و لرزيدن و سجدهى بتان و گواهى دادن ايشان بر عظمت كار مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلم
[ حكايت در اينكه بت پرستى نيز دليل بر فطرى بودن يكتاپرستى است ]
قصهى راز حليمه گويمت * تا زدايد داستان او غمت
مصطفى را چون ز شير او باز كرد * بر كفش برداشت چون ريحان و ورد
مىگريزانيدش از هر نيك و بد * تا سپارد آن شهنشه را به جد