تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
باغها و قصرها و آب رود * پيش چشم از عشق گلخن مىنمود

[ عشق ، بينش آدمى را زير و زبر كند ]

عشق در هنگام استيلا و خشم * زشت گرداند لطيفان را به چشم
هر زمرد را نمايد گندنا * غيرت عشق اين بود معنى لا
لا إله الا هو اين است اى پناه * كه نمايد مه ترا ديگ سياه

[ حبّ جاه كمتر از حبّ مال نيست ]

هيچ مال و هيچ مخزن هيچ رخت * مىدريغش نامد الا جز كه تخت

[ اوليا ، ضمير آدميان را مىخوانند ]

پس سليمان از دلش آگاه شد * كز دل او تا دل او راه شد
آن كسى كه بانگ موران بشنود * هم فغان سر دوران بشنود
آن كه گويد راز قالَتْ نَمْلَةٌ * هم بداند راز اين طاق كهن
ديد از دورش كه آن تسليم كيش * تلخش آمد فرقت آن تخت خويش
گر بگويم آن سبب گردد دراز * كه چرا بودش به تخت آن عشق و ساز

[ سبب علاقهء انسان به ابزار بيجان ]

گر چه اين كلك قلم خود بىحسى است * نيست جنس كاتب او را مونسى است
همچنين هر آلت پيشه‌ورى * هست بىجان مونس جاناورى
اين سبب را من معين گفتمى * گر نبودى چشم فهمت را نمى

[ ادامهء حكايت بلقيس و سليمان ]

از بزرگى تخت كز حد مىفزود * نقل كردن تخت را امكان نبود
خرده كارى بود و تفريقش خطر * همچو اوصال بدن با همدگر

[ هرگاه آدمى طعم معنا را بچشد ، وابستگىهاى دنيوىاش محو شود ]

پس سليمان گفت گر چه فى الاخير * سرد خواهد شد بر او تاج و سرير
چون ز وحدت جان برون آرد سرى * جسم را با فر او نبود فرى

[ دو تمثيل براى ابيات پيشين ]

چون بر آيد گوهر از قعر بحار * بنگرى اندر كف و خاشاك خوار
سر بر آرد آفتاب با شرر * دم عقرب را كه سازد مستقر

[ ادامهء حكايت بلقيس و سليمان ]

ليك خود با اين همه بر نقد حال * جست بايد تخت او را انتقال
تا نگردد خسته هنگام لقا * كودكانه حاجتش گردد روا
هست بر ما سهل و او را بس عزيز * تا بود بر خوان حوران ديو نيز
عبرت جانش شود آن تخت ناز * همچو دلق و چارقى پيش اياز
تا بداند در چه بود آن مبتلا * از كجاها در رسيد او تا كجا

[ اى انسان ، اصل خلقت خود را فراموش مكن ]

خاك را و نطفه را و مضغه را * پيش چشم ما همىدارد خدا
كز كجا آوردمت اى بد نيت * كه از آن آيد همى خفريقىات

[ اى انسان ، همانطور كه مراحل تكاملى پيشين را باور دارى به مراحل تكاملى بعدى نيز باور بياور ]

تو بر آن عاشق بدى در دور آن * منكر اين فضل بودى آن زمان
اين كرم چون دفع آن انكار تست * كه ميان خاك مىكردى نخست

[ پاسخ اقناعى به منكران حيات برين ]

حجت انكار شد انشار تو * از دوا بدتر شد اين بيمار تو
خاك را تصوير اين كار از كجا * نطفه را خصمى و انكار از كجا
چون در آن دم بىدل و بىسر بدى * فكرت و انكار را منكر بدى
از جمادى چون كه انكارت برست * هم از اين انكار حشرت شد درست

[ تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]