بقيهى قصهى اهل سبا و نصيحت و ارشاد سليمان عليه السلام آل بلقيس را هر يكى را اندر خورد مشكلات دين و دل او و صيد كردن هر جنس مرغ ضميرى به صفير آن جنس مرغ و طعمهى او
[ اوليا با هر كس به قدر فهم او سخن مىگويند ]
قصه گويم از سبا مشتاقوار * چون صبا آمد به سوى لالهزار
[ شادى و شكوفايى انسانها از پيام هدايت هاديان ]
لاقت الاشباح يوم وصلها * عادت الاولاد صوب اصلها
[ عاشقان ، مورد نكوهش عافيت طلبان قرار مىگيرند ]
أمة العشق الخفى فى الامم * مثل جود حوله لوم السقم
[ تقيّد روح به جسم ، سبب تنزّل روح و تشرّف جسم مىگردد ]
ذله الارواح من اشباحها * عزه الاشباح من ارواحها
[ عاشقان ، جاودانهاند ]
ايها العشاق السقيا لكم * أنتم الباقون و البقيا لكم
[ دعوت مردم به عشق و عاشقى ]
ايها السالون قوموا و اعشقوا * ذاك ريح يوسف فاستنشقوا
[ اوليا با هر كس به قدر فهم او سخن مىگويند ]
منطق الطير سليمانى بيا * بانگ هر مرغى كه آيد مىسرا
[ شرح بيت پيشين به زبان تمثيل ]
چون به مرغانت فرستادهست حق * لحن هر مرغى بدادهستت سبق
مرغ جبرى را زبان جبر گو * مرغ پر اشكسته را از صبر گو
مرغ صابر را تو خوش دار و معاف * مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف
مر كبوتر را حذر فرما ز باز * باز را از حلم گو و احتراز
و آن خفاشى را كه ماند او بىنوا * مىكنش با نور جفت و آشنا
كبك جنگى را بياموزان تو صلح * مر خروسان را نما اشراط صبح
همچنان مىرو ز هدهد تا عقاب * ره نما و الله اعلم بالصواب
آزادشدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت
چون سليمان سوى مرغان سبا * يك صفيرى كرد بست آن جمله را
[ تنها كسانى پيام اوليا را نمىشنوند كه روح پيغامگير نداشته باشند ]
جز مگر مرغى كه بد بىجان و پر * يا چو ماهى گنگ بود از اصل و كر
[ هر كه از خود بينى در آيد ، روح پيغامگير بيابد ]
نى غلط گفتم كه كر گر سر نهد * پيش وحى كبريا سمعش دهد
[ شرط همنوايى و همراهى با اوليا گذشتن از ظواهر دنياست ]
چون كه بلقيس از دل و جان عزم كرد * بر زمان رفته هم افسوس خورد
ترك مال و ملك كرد او آن چنان * كه به ترك نام و ننگ آن عاشقان
آن غلامان و كنيزان بناز * پيش چشمش همچو پوسيده پياز