تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 525

مساهمون:

ص٥٢٥

بقيه‌ى قصه‌ى اهل سبا و نصيحت و ارشاد سليمان عليه السلام آل بلقيس را هر يكى را اندر خورد مشكلات دين و دل او و صيد كردن هر جنس مرغ ضميرى به صفير آن جنس مرغ و طعمه‌ى او

[ اوليا با هر كس به قدر فهم او سخن مىگويند ]

قصه گويم از سبا مشتاق‌وار * چون صبا آمد به سوى لاله‌زار

[ شادى و شكوفايى انسان‌ها از پيام هدايت هاديان ]

لاقت الاشباح يوم وصلها * عادت الاولاد صوب اصلها

[ عاشقان ، مورد نكوهش عافيت طلبان قرار مىگيرند ]

أمة العشق الخفى فى الامم * مثل جود حوله لوم السقم

[ تقيّد روح به جسم ، سبب تنزّل روح و تشرّف جسم مىگردد ]

ذله الارواح من اشباحها * عزه الاشباح من ارواحها

[ عاشقان ، جاودانه‌اند ]

ايها العشاق السقيا لكم * أنتم الباقون و البقيا لكم

[ دعوت مردم به عشق و عاشقى ]

ايها السالون قوموا و اعشقوا * ذاك ريح يوسف فاستنشقوا

[ اوليا با هر كس به قدر فهم او سخن مىگويند ]

منطق الطير سليمانى بيا * بانگ هر مرغى كه آيد مىسرا

[ شرح بيت پيشين به زبان تمثيل ]

چون به مرغانت فرستاده‌ست حق * لحن هر مرغى بداده‌ستت سبق
مرغ جبرى را زبان جبر گو * مرغ پر اشكسته را از صبر گو
مرغ صابر را تو خوش دار و معاف * مرغ عنقا را بخوان اوصاف قاف
مر كبوتر را حذر فرما ز باز * باز را از حلم گو و احتراز
و آن خفاشى را كه ماند او بىنوا * مىكنش با نور جفت و آشنا
كبك جنگى را بياموزان تو صلح * مر خروسان را نما اشراط صبح
همچنان مىرو ز هدهد تا عقاب * ره نما و الله اعلم بالصواب

آزادشدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت

چون سليمان سوى مرغان سبا * يك صفيرى كرد بست آن جمله را

[ تنها كسانى پيام اوليا را نمىشنوند كه روح پيغام‌گير نداشته باشند ]

جز مگر مرغى كه بد بىجان و پر * يا چو ماهى گنگ بود از اصل و كر

[ هر كه از خود بينى در آيد ، روح پيغام‌گير بيابد ]

نى غلط گفتم كه كر گر سر نهد * پيش وحى كبريا سمعش دهد

[ شرط همنوايى و همراهى با اوليا گذشتن از ظواهر دنياست ]

چون كه بلقيس از دل و جان عزم كرد * بر زمان رفته هم افسوس خورد
ترك مال و ملك كرد او آن چنان * كه به ترك نام و ننگ آن عاشقان
آن غلامان و كنيزان بناز * پيش چشمش همچو پوسيده پياز