تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
قلب چون آمد سيه شد در زمان * زر در آمد شد زرى او عيان
دست و پا انداخت زر در بوته خوش * در رخ آتش همىخندد رگش

[ تمثيل كاه و دريا در بيان اينكه شناخت باطن انسان ، كارى است بس دشوار ]

جسم ما رو پوش ما شد در جهان * ما چو دريا زير اين كه در نهان
شاه دين را منگر اى نادان به طين * كاين نظر كرده است ابليس لعين

[ شكوه انسان كامل ، عيان است ]

كى توان اندود اين خورشيد را * با كف گل تو بگو آخر مرا
گر بريزى خاك و صد خاكسترش * بر سر نور او بر آيد بر سرش
كه كه باشد كاو بپوشد روى آب * طين كه باشد كاو بپوشد آفتاب
خيز بلقيسا چو ادهم شاهوار * دود از اين ملك دو سه روزه بر آر

باقى قصه‌ى ابراهيم ادهم رحمه اللَّه عليه

بر سر تختى شنيد آن نيك نام * طق طقى و هاى و هويى شب ز بام
گامهاى تند بر بام سرا * گفت با خود اين چنين زهره كه را
بانگ زد بر روزن قصر او كه كيست * اين نباشد آدمى مانا پرى است
سر فرو كردند قومى بو العجب * ما همىگرديم شب بهر طلب
هين چه مىجوييد گفتند اشتران * گفت اشتر بام بر كى جست هان

[ با حبّ جاه و مقام ، مگر مىشود عارف شد ؟ ! ]

پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه * چون همىجويى ملاقات إله
خود همان بد ديگر او را كس نديد * چون پرى از آدمى شد ناپديد

[ عارفان از ديدهء ظاهر بينان ، مستورند ]

معنىاش پنهان و او در پيش خلق * خلق كى بينند غير ريش و دلق

[ عارفان راستين هيچ كدام خواهان شهرت نيستند ، اما خداوند ، برخىشان را براى سرمشق شدن مشهور عام و خاص مىكند ]

چون ز چشم خويش و خلقان دور شد * همچو عنقا در جهان مشهور شد
جان هر مرغى كه آمد سوى قاف * جمله‌ى عالم از او لافند لاف

[ رجوع به حكايت بلقيس و سليمان ]

چون رسيد اندر سبا اين نور شرق * غلغلى افتاد در بلقيس و خلق

[ دل مردگان ، به وسيلهء عارفان زنده دل شوند ]

روحهاى مرده جمله پر زدند * مردگان از گور تن سر بر زدند
يك دگر را مژده مىدادند هان * نك ندايى مىرسد از آسمان
ز ان ندا دينها همىگردند گبز * شاخ و برگ دل همىگردند سبز
از سليمان آن نفس چون نفخ صور * مردگان را وارهانيد از قبور
مر ترا بادا سعادت بعد از اين * اين گذشت اللَّه اعلم باليقين
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 524 | جلال الدين الرومي