ور به دندان گويد او بنما و بال * پس ببينى تو ز دندان گوشمال
باز كن طب را بخوان باب العلل * تا ببينى لشكر تن را عمل
[ مگر مىشود با خدا در افتاد ؟ ! ]
چون كه جان جان هر چيزى وى است * دشمنى با جان جان آسان كى است
[ ادامهء حكايت بلقيس و سليمان ]
خود رها كن لشكر ديو و پرى * كز ميان جان كنندم صفدرى
[ حكومت حقيقى در فقر عارفانه و ترك تعلقات دنيوى است ]
ملك را بگذار بلقيس از نخست * چون مرا يا بى همه ملك آن تست
[ آدمى بدون معنويت ، نقشى است بىجان بر ديوار ]
خود بدانى چون بر من آمدى * كه تو بىمن نقش گرمابه بدى
[ حكّام دنيوى نيز نقش بر ديوارند ]
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنى است * صورت است از جان خود بىچاشنى است
[ زيب و شكوه شاهان دنيوى فقط براى جلب توجه عوام الناس است ]
زينت او از براى ديگران * باز كرده بىهده چشم و دهان
[ بيانى دقيق از مسألهء « از خود بيگانگى انسان » ]
اى تو در پيكار خود را باخته * ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت كه آيى بيستى * كه منم اين و الله آن تو نيستى
يك زمان تنها بمانى تو ز خلق * در غم و انديشه مانى تا به حلق
[ هويت راستين خود را بشناس ]
اين تو كى باشى كه تو آن اوحدى * كه خوش و زيبا و سر مست خودى
مرغ خويشى صيد خويشى دام خويش * صدر خويشى فرش خويشى بام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خود است * آن عرض باشد كه فرع او شدهست
گر تو آدم زادهاى چون او نشين * جمله ذريات را در خود ببين
[ از خود بطلب هر آنچه خواهى ، كه تويى ]
چيست اندر خم كه اندر نهر نيست * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
اين جهان خم است و دل چون جوى آب * اين جهان حجرهست و دل شهر عجاب
پيدا كردن سليمان عليه السلام كه مرا خالصا لامر اللَّه جهد است در ايمان تو ، يك ذره غرضى نيست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملك تو ، خود بينى چون چشم جان باز شود بنور اللَّه
[ اولياى خدا ، شهوات حيوانى را اسير كردهاند ]
هين بيا كه من رسولم دعوتى * چون اجل شهوت كشم نه شهوتى
ور بود شهوت امير شهوتم * نه اسير شهوت روى بتم
بت شكن بودهست اصل اصل ما * چون خليل حق و جملهى انبيا
[ دنيا همچو بتخانهاى است كه هم ، نيكان بدان اندرند و هم بدان ]
گر در آييم اى رهى در بتكده * بت سجود آرد نه ما در معبده
[ نيكان ، بت شهوت مىشكنند و بدان بر بت شهوت ، سجده مىآرند ]
احمد و بو جهل در بت خانه رفت * زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت
اين در آيد سر نهند او را بتان * آن در آيد سر نهد چون امتان
اين جهان شهوتى بت خانهاى است * انبيا و كافران را لانهاى است
[ دنيا همچو كورهء آتش است . پاكان سربلند بيرون مىآيند و پليدان رسوا مىشوند ]
ليك شهوت بندهى پاكان بود * زر نسوزد ز انكه نقد كان بود
كافران قلبند و پاكان همچو زر * اندر اين بوته درند اين دو نفر