تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣
ور به دندان گويد او بنما و بال * پس ببينى تو ز دندان گوشمال
باز كن طب را بخوان باب العلل * تا ببينى لشكر تن را عمل

[ مگر مىشود با خدا در افتاد ؟ ! ]

چون كه جان جان هر چيزى وى است * دشمنى با جان جان آسان كى است

[ ادامهء حكايت بلقيس و سليمان ]

خود رها كن لشكر ديو و پرى * كز ميان جان كنندم صفدرى

[ حكومت حقيقى در فقر عارفانه و ترك تعلقات دنيوى است ]

ملك را بگذار بلقيس از نخست * چون مرا يا بى همه ملك آن تست

[ آدمى بدون معنويت ، نقشى است بىجان بر ديوار ]

خود بدانى چون بر من آمدى * كه تو بىمن نقش گرمابه بدى

[ حكّام دنيوى نيز نقش بر ديوارند ]

نقش اگر خود نقش سلطان يا غنى است * صورت است از جان خود بىچاشنى است

[ زيب و شكوه شاهان دنيوى فقط براى جلب توجه عوام الناس است ]

زينت او از براى ديگران * باز كرده بىهده چشم و دهان

[ بيانى دقيق از مسألهء « از خود بيگانگى انسان » ]

اى تو در پيكار خود را باخته * ديگران را تو ز خود نشناخته
تو به هر صورت كه آيى بيستى * كه منم اين و الله آن تو نيستى
يك زمان تنها بمانى تو ز خلق * در غم و انديشه مانى تا به حلق

[ هويت راستين خود را بشناس ]

اين تو كى باشى كه تو آن اوحدى * كه خوش و زيبا و سر مست خودى
مرغ خويشى صيد خويشى دام خويش * صدر خويشى فرش خويشى بام خويش
جوهر آن باشد كه قايم با خود است * آن عرض باشد كه فرع او شده‌ست
گر تو آدم زاده‌اى چون او نشين * جمله ذريات را در خود ببين

[ از خود بطلب هر آنچه خواهى ، كه تويى ]

چيست اندر خم كه اندر نهر نيست * چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
اين جهان خم است و دل چون جوى آب * اين جهان حجره‌ست و دل شهر عجاب

پيدا كردن سليمان عليه السلام كه مرا خالصا لامر اللَّه جهد است در ايمان تو ، يك ذره غرضى نيست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملك تو ، خود بينى چون چشم جان باز شود بنور اللَّه

[ اولياى خدا ، شهوات حيوانى را اسير كرده‌اند ]

هين بيا كه من رسولم دعوتى * چون اجل شهوت كشم نه شهوتى
ور بود شهوت امير شهوتم * نه اسير شهوت روى بتم
بت شكن بوده‌ست اصل اصل ما * چون خليل حق و جمله‌ى انبيا

[ دنيا همچو بتخانه‌اى است كه هم ، نيكان بدان اندرند و هم بدان ]

گر در آييم اى رهى در بتكده * بت سجود آرد نه ما در معبده

[ نيكان ، بت شهوت مىشكنند و بدان بر بت شهوت ، سجده مىآرند ]

احمد و بو جهل در بت خانه رفت * زين شدن تا آن شدن فرقى است زفت
اين در آيد سر نهند او را بتان * آن در آيد سر نهد چون امتان
اين جهان شهوتى بت خانه‌اى است * انبيا و كافران را لانه‌اى است

[ دنيا همچو كورهء آتش است . پاكان سربلند بيرون مىآيند و پليدان رسوا مىشوند ]

ليك شهوت بنده‌ى پاكان بود * زر نسوزد ز انكه نقد كان بود
كافران قلبند و پاكان همچو زر * اندر اين بوته درند اين دو نفر