تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
چون كه گفت من گرفتت در گلو * من خمش كردم تو آن خود بگو

[ تمثيلى طنز آميز در جواب به خُرده گيران مدّعى ]

آن يكى نايى خوش نى مىزدست * ناگهان از مقعدش بادى بجست
ناى را بر كون نهاد او كه ز من * گر تو بهتر مىزنى بستان بزن

[ ادب اينست كه تندخويى و درشتى بىادبان را تحمّل كنى ]

اى مسلمان خود ادب اندر طلب * نيست الا حمل از هر بىادب

[ هر كس مدام از اخلاق اين و آن گله كند ، بدان كه خودش اخلاق نيك ندارد ]

هر كه را بينى شكايت مىكند * كه فلان كس راست طبع و خوى بد
اين شكايت گر ، بدان كه بد خو است * كه مر آن بد خوى را او بد گو است

[ نيكخو ، كسى است كه در برابر تند خويى ديگران ، بردبارى نشان دهد ]

ز انكه خوش خو آن بود كاو در خمول * باشد از بد خو و بد طبعان حمول

[ گلهء انبيا و اوليا از بد خويى ديگران از روى خصومت‌هاى شخصى نيست ]

ليك در شيخ آن گله ز امر خداست * نه پى خشم و ممارات و هواست
آن شكايت نيست هست اصلاح جان * چون شكايت كردن پيغمبران
ناحمولى انبيا از امر دان * ور نه حمال است بد را حلمشان
طبع را كشتند در حمل بدى * ناحمولى گر بود هست ايزدى

[ با همگان از نيك و بد مدارا كن ]

اى سليمان در ميان زاغ و باز * حلم حق شو با همه مرغان بساز

[ عارفان با بردبارى خود ، ديگران را خاضع مىكنند ]

اى دو صد بلقيس حلمت را زبون * كه اهد قومى انهم لا يعلمون

تهديد فرستادن سليمان عليه السلام پيش بلقيس كه اصرار مينديش بر شرك و تاخير مكن

هين بيا بلقيس ور نه بد شود * لشكرت خصمت شود مرتد شود
پرده دار تو درت را بر كند * جان تو با تو به جان خصمى كند

[ همهء ذرات آسمان و زمين ، سپاه الهى هستند ]

جمله ذرات زمين و آسمان * لشكر حقند گاه امتحان

[ چند نمونهء تاريخى در تبيين بيت پيشين ]

باد را ديدى كه با عادان چه كرد * آب را ديدى كه در طوفان چه كرد
آن چه بر فرعون زد آن بحر كين * و انچه با قارون نمودست اين زمين
و انچه آن بابيل با آن پيل كرد * و انچه پشه كله‌ى نمرود خورد
و انكه سنگ انداخت داودى به دست * گشت ششصد پاره و لشكر شكست
سنگ مىباريد بر اعداى لوط * تا كه در آب سيه خوردند غوط

[ در جمادات نيز نوعى شعور وجود دارد ]

گر بگويم از جمادات جهان * عاقلانه يارى پيغمبران

[ راز شعورمند بودن جمادات را نمىتوان به آسانى بيان كرد ]

مثنوى چندان شود كه چل شتر * گر كشد عاجز شود از بار پر
دست بر كافر گواهى مىدهد * لشكر حق مىشود سر مىنهد

[ اى مغرور ! همهء ذرات وجود تو لشكر حق است . از آن بترس كه اين لشكر عليه تو قيام كند ]

اى نموده ضد حق در فعل درس * در ميان لشكر اويى بترس
جزو جزوت لشكر او در وفاق * مر ترا اكنون مطيعند از نفاق
گر بگويد چشم را كاو را فشار * درد چشم از تو بر آرد صد دمار
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 522 | جلال الدين الرومي