تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 521

مساهمون:

ص٥٢١
پس غذاى عاشقان آمد سماع * كه در او باشد خيال اجتماع
قوتى گيرد خيالات ضمير * بلكه صورت گردد از بانگ و صفير

[ موسيقى ، آتش عشق را تيزتر مىكند ]

آتش عشق از نواها گشت تيز * آن چنان كه آتش آن جوز ريز

حكايت آن مرد تشنه كه از سر جوز بن جوز مىريخت در جوى آب كه در گو بود و به آب نمىرسيد تا به افتادن جوز بانگ آب بشنود و او را چون سماع خوش بانگ آب اندر طرب مىآورد

[ حكايت در اينكه با تهذيب نفس مىتوان نغمه‌هاى الهى را شنيد ]

در نغولى بود آب آن تشنه راند * بر درخت جوز جوزى مىفشاند
مىفتاد از جوز بن جوز اندر آب * بانگ مىآمد همىديد او حباب
عاقلى گفتش كه بگذار اى فتى * جوزها خود تشنگى آرد ترا
بيشتر در آب مىافتد ثمر * آب در پستى است از تو دور در
تا تو از بالا فرو آيى به زور * آب جويش برده باشد تا به دور
گفت قصدم زين فشاندن جوز نيست * تيزتر بنگر بر اين ظاهر مه‌ايست
قصد من آن است كايد بانگ آب * هم ببينم بر سر آب اين حباب
تشنه را خود شغل چه بود در جهان * گرد پاى حوض گشتن جاودان
گرد جو و گرد آب و بانگ آب * همچو حاجى طايف كعبه‌ى صواب

[ ستايش از نقش حسام الدين چلبى در پديد آمدن مثنوى ]

همچنان مقصود من زين مثنوى * اى ضياء الحق حسام الدين توى
مثنوى اندر فروع و در اصول * جمله آن تست كرده ستى قبول
در قبول آرند شاهان نيك و بد * چون قبول آرند نبود بيش رد
چون نهالى كاشتى آبش بده * چون گشادش داده‌اى بگشا گره
قصدم از الفاظ او راز تو است * قصدم از انشايش آواز تو است
پيش من آوازت آواز خداست * عاشق از معشوق حاشا كه جداست

[ پيوند حق و خلق ، منزّه از چونى و چندى است ]

اتصالى بىتكيف بىقياس * هست رب الناس را با جان ناس

[ انسان كامل مظهر تام حق است نه انسان ناقص ]

ليك گفتم ناس من نسناس نى * ناس غير جان جان اشناس نى

[ كمياب بودن انسان حقيقى ]

ناس مردم باشد و كو مردمى * تو سر مردم نديده ستى دمى

[ پى بردن به راز معيّت خدا با خلق كار هر كس نيست ]

ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ خوانده‌اى * ليك جسمى در تجزى مانده‌اى

[ از ظواهر دنيا بگذر تا ولىّ خدا را خرسند كنى ]

ملك جسمت را چو بلقيس اى غبى * ترك كن بهر سليمان نبى

[ ذكر لا حول و لا قوّة الّا باللّه ، وسوسه‌هاى شيطانى را دفع مىكند ]

مىكنم لا حول نه از گفت خويش * بلكه از وسواس آن انديشه كيش
كاو خيالى مىكند در گفت من * در دل از وسواس و انكارات ظن
مىكنم لا حول يعنى چاره نيست * چون ترا در دل به ضدم گفتنى است