نور آن صد خانه را تو يك شمر * كه نماند نور اين بىآن دگر
تا بود خورشيد تابان بر افق * هست در هر خانه نور او قنق
باز چون خورشيد جان آفل شود * نور جمله خانهها زايل شود
[ در صورت تمثيل نبايد مناقشه كرد ]
اين مثال نور آمد مثل نى * مر ترا هادى عدو را ره زنى
[ همچو عنكبوت در تارهاى اوهام خود گم مشو ]
بر مثال عنكبوت آن زشت خو * پردههاى گنده را بر بافد او
از لعاب خويش پردهى نور كرد * ديدهى ادراك خود را كور كرد
[ تمثيل در بيان اينكه هستى را از منظر وحدت بايد ديد نه از منظر كثرت ]
گردن اسب ار بگيرد بر خورد * ور بگيرد پاش بستاند لگد
كم نشين بر اسب توسن بىلگام * عقل و دين را پيشوا كن و السلام
[ در راه شناخت حقيقت بايد رنجها كشيد ]
اندر اين آهنگ منگر سست و پست * كاندر اين ره صبر و شق انفس است
بقيهى قصهى بناى مسجد اقصى
چون سليمان كرد آغاز بنا * پاك چون كعبه همايون چون منى
در بنايش ديده مىشد كر و فر * نى فسرده چون بناهاى دگر
در بنا هر سنگ كز كه مىسكست * فاش سيروا بىهمىگفت از نخست
همچو از آب و گل آدمكده * نور ز آهك پارهها تابان شده
سنگ بىحمال آينده شده * و آن در و ديوارها زنده شده
[ آخرت ، سراسر ، حيات است ]
حق همىگويد كه ديوار بهشت * نيست چون ديوارها بىجان و زشت
چون در و ديوار تن با آگهى است * زنده باشد خانه چون شاهنشهى است
هم درخت و ميوه هم آب زلال * با بهشتى در حديث و در مقال
[ بهشت ، مخلوق اعمال صالحه است ]
ز انكه جنت را نه ز آلت بستهاند * بلكه از اعمال و نيت بستهاند
اين بنا ز آب و گل مرده بدهست * و آن بنا از طاعت زنده شدهست
اين به اصل خويش ماند پر خلل * و آن به اصل خود كه علم است و عمل
هم سرير و قصر و هم تاج و ثياب * با بهشتى در سؤال و در جواب
فرش بىفراش پيچيده شود * خانه بىمكناس روبيده شود
[ آن جهان از سنخى دگر است ]
خانهى دل بين ز غم ژوليده شد * بىكناس از توبهاى روبيده شد
تخت او سيار بىحمال شد * حلقه و در مطرب و قوال شد
هست در دل زندگى دار الخلود * در زبانم چون نمىآيد چه سود
[ اندرز عملى كجا و اندرز لفظى كجا ؟ ! ]
چون سليمان در شدى هر بامداد * مسجد اندر بهر ارشاد عباد
پند دادى گه به گفت و لحن و ساز * گه به فعل اعنى ركوعى يا نماز
پند فعلى خلق را جذابتر * كه رسد در جان هر با گوش و كر
اندر آن وهم اميرى كم بود * در حشم تاثير آن محكم بود