تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
اختر گردون ظلم را ناسخ است * اختر حق در صفاتش راسخ است

[ تأثير كواكب بر زمين ، تمثيلى براى بيت پيشين ]

چرخ پانصد ساله راه اى مستعين * در اثر نزديك آمد با زمين
سه هزاران سال و پانصد تا زحل * دم‌به‌دم خاصيتش آرد عمل

[ تأثير كواكب به ارادهء الهى است ]

درهمش آرد چو سايه در اياب * طول سايه چيست پيش آفتاب

[ درخشش ستارگان ، بازتاب روح پر نور اولياست ]

وز نفوس پاك اختروش مدد * سوى اخترهاى گردون مىرسد
ظاهر آن اختران قوام ما * باطن ما گشته قوام سما

در بيان آن كه حكما گويند آدمى عالم صغرى است و حكماى الهى گويند آدمى عالم كبرى است زيرا آن علم حكما بر صورت آدمى مقصور بود و علم اين حكما در حقيقت آدمى موصول بود

[ انسان ، صورتا جهان كوچك است و سيرتا جهان بزرگ ]

پس به صورت عالم اصغر تويى * پس به معنى عالم اكبر تويى

[ تمثيل در اينكه انسان كامل ، غايت جهان هستى است ]

ظاهر آن شاخ اصل ميوه است * باطنا بهر ثمر شد شاخ هست
گر نبودى ميل و اوميد ثمر * كى نشاندى باغبان بيخ شجر
پس به معنى آن شجر از ميوه زاد * گر به صورت از شجر بودش ولاد
مصطفى زين گفت كادم و انبيا * خلف من باشند در زير لوا
بهر اين فرموده است آن ذو فنون * رمز نحن الاخرون السابقون
گر به صورت من ز آدم زاده‌ام * من به معنى جد جد افتاده‌ام
كز براى من بدش سجده‌ى ملك * وز پى من رفت بر هفتم فلك
پس ز من زاييد در معنى پدر * پس ز ميوه زاد در معنى شجر
اول فكر آخر آمد در عمل * خاصه فكرى كاو بود وصف ازل

[ خلق مدام و تجدّد امثال ]

حاصل اندر يك زمان از آسمان * مىرود مىآيد ايدر كاروان

[ سير روحانى اوليا ]

نيست بر اين كاروان اين ره دراز * كى مفازه زفت آيد با مفاز

[ لطافت و صفاى روح به جسم هم منتقل مىشود ]

دل به كعبه مىرود در هر زمان * جسم طبع دل بگيرد ز امتنان

[ عالم معنا ، منزّه از كميّات است ]

اين دراز و كوتهى مر جسم راست * چه دراز و كوته آن جا كه خداست

[ لطافت و صفاى روح به جسم هم منتقل مىشود ]

چون خدا مر جسم را تبديل كرد * رفتنش بىفرسخ و بىميل كرد

[ در امر سلوك ، كوشا و جدّى باش ]

صد اميد است اين زمان بردار گام * عاشقانه اى فتى خل الكلام

[ مصاحبت با اوليا ، آدمى را از مهالك دنيا مىرهاند ]

گر چه پيله‌ى چشم بر هم مىزنى * در سفينه خفته‌اى ره مىكنى