تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١

قصه‌ى آغاز خلافت عثمان و خطبه‌ى وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول

[ حكايت در اينكه اندرز عملى بسى مؤثرتر از اندرزهاى لفظى است ]

قصه‌ى عثمان كه بر منبر برفت * چون خلافت يافت بشتابيد تفت
منبر مهتر كه سه پايه بده‌ست * رفت بو بكر و دوم پايه نشست
بر سوم پايه عمر در دور خويش * از براى حرمت اسلام و كيش
دور عثمان آمد او بالاى تخت * بر شد و بنشست آن محمود بخت
پس سؤالش كرد شخصى بو الفضول * كان دو ننشستند بر جاى رسول
پس تو چون جستى از ايشان برترى * چون به رتبت تو از ايشان كمترى
گفت اگر پايه‌ى سوم را بسپرم * وهم آيد كه مثال عمرم
بر دوم پايه شوم من جاى جو * گويى بو بكر است و اين هم مثل او
هست اين بالا مقام مصطفى * وهم مثلى نيست با آن شه مرا
بعد از آن بر جاى خطبه آن ودود * تا به قرب عصر لب خاموش بود
زهره نه كس را كه گويد هين بخوان * يا برون آيد ز مسجد آن زمان
هيبتى بنشسته بد بر خاص و عام * پر شده نور خدا آن صحن و بام
هر كه بينا ناظر نورش بدى * كور ز آن خورشيد هم گرم آمدى
پس ز گرمى فهم كردى چشم كور * كه بر آمد آفتابى بىفتور
ليك اين گرمى گشايد ديده را * تا ببيند عين هر بشنيده را
گرمىاش را ضجرتى و حالتى * ز آن تبش دل را گشادى فسحتى

[ سالكان مبتدى به محض يافتن احوالى چند ، دچار خود بينى مىشوند ]

كور چون شد گرم از نور قدم * از فرح گويد كه من بينا شدم

[ اى سالك ، به خود مفتون مشو كه هنوز راه در پيش است ]

سخت خوش مستى ولى اى بو الحسن * پاره‌اى راه است تا بينا شدن

[ ناكامى كوردلان ، از حقيقت ]

اين نصيب كور باشد ز آفتاب * صد چنين و الله اعلم بالصواب

[ اكابر فلاسفه نمىتوانند احوال لطيف عارفان را شرح دهند ]

و انكه او آن نور را بينا بود * شرح او كى كار بو سينا بود
ور شود صد تو كه باشد اين زبان * كه بجنباند به كف پرده‌ى عيان

[ غيرت حق ، اجازه نمىدهد اهل ظاهر به شهود حقيقت رسند ]

واى بر وى گر بسايد پرده را * تيغ اللهى كند دستش جدا
دست چه بود خود سرش را بر كند * آن سرى كز جهل سرها مىكند

[ در شكل و قالب تمثيل مناقشه مكن ]

اين به تقدير سخن گفتم ترا * ور نه خود دستش كجا و آن كجا
خاله را خايه بدى خالو شدى * اين به تقدير آمده‌ست ار او بدى

[ فاصلهء قيل و قال تا شهود حقيقت ، به كلام در نمىآيد ]

از زبان تا چشم كاو پاك از شك است * صد هزاران ساله گويم اندك است

[ از سعى خود نوميد مباش ، باشد كه به حقيقت و اصل شوى ]

هين مشو نوميد نور از آسمان * حق چو خواهد مىرسد در يك زمان
صد اثر در كانها از اختران * مىرساند قدرتش در هر زمان

[ تجلى حق ، اوصاف ناپسند سالك را بزدايد ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 511 | جلال الدين الرومي