تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
آن چراغ اين تن بود نورش چو جان * هست محتاج فتيل و اين و آن

[ تشبيه حواس ظاهره به چراغ فتيله‌اى كه سوخت آن مادى است ]

آن چراغ شش فتيله‌ى اين حواس * جملگى بر خواب و خور دارد اساس
بىخور و بىخواب نزيد نيم دم * با خور و با خواب نزيد نيز هم
بىفتيل و روغنش نبود بقا * با فتيل و روغن او هم بىوفا
ز انكه نور علتىاش مرگ جوست * چون زيد كه روز روشن مرگ اوست
جمله حسهاى بشر هم بىبقاست * ز انكه پيش نور روز حشر لاست

[ بيانى در باب بقاى روح لطيف ]

نور حس و جان بابايان ما * نيست كلى فانى و لا چون گيا
ليك مانند ستاره و ماهتاب * جمله محوند از شعاع آفتاب
آن چنان كه سوز و درد زخم كيك * محو گردد چون در آيد مار اليك

[ استغراق ذاكر در ذكر با زبان تمثيل ]

آن چنان كه عور اندر آب جست * تا در آب از زخم زنبوران برست
مىكند زنبور بر بالا طواف * چون بر آرد سر ندارندش معاف
آب ذكر حق و زنبور اين زمان * هست ياد آن فلانه و آن فلان
دم بخور در آب ذكر و صبر كن * تا رهى از فكر و وسواس كهن
بعد از آن تو طبع آن آب صفا * خود بگيرى جملگى سر تا به پا

[ با ذكر حق از وسوسه‌هاى اهريمنى توان رست ]

آن چنانك از آب آن زنبور شر * مىگريزد از تو هم گيرد حذر
بعد از آن خواهى تو دور از آب باش * كه به سر هم طبع آبى خواجه‌تاش

[ با مرگ اختيارى و اجبارى ، انسان نابود نمىشود ]

پس كسانى كز جهان بگذشته‌اند * لا نيند و در صفات آغشته‌اند
در صفات حق صفات جمله‌شان * همچو اختر پيش آن خور بىنشان
گر ز قرآن نقل خواهى اى حرون * خوان جميع هم لدينا محضرون
محضرون معدوم نبود نيك بين * تا بقاى روحها دانى يقين

[ روح در فراق ، معذّب و در وصال ، آسوده است ]

روح محجوب از بقا بس در عذاب * روح و اصل در بقا پاك از حجاب
زين چراغ حس حيوان المراد * گفتمت هان تا نجويى اتحاد

[ روح خود را به اخلاق فاضله بياراى ]

روح خود را متصل كن اى فلان * زود با ارواح قدس سالكان

[ آنان كه در مرتبهء روح حيوانى مانده‌اند ، با هم در ستيز و تفرقه‌اند ]

صد چراغت گر مرند ار بيستند * بس جدايند و يگانه نيستند

[ پيامبران و اوليا با هم وحدت دارند ]

ز آن همه جنگند اين اصحاب ما * جنگ كس نشنيد اندر انبيا
ز انكه نور انبيا خورشيد بود * نور حس ما چراغ و شمع و دود
يك بميرد يك بماند تا به روز * يك بود پژمرده ديگر با فروز

[ روح حيوانى فناپذير است ]

جان حيوانى بود حى از غذا * هم بميرد او به هر نيك و بذى

[ باز هم در بيان تفرقه در روح‌هاى حيوانى ]

گر بميرد اين چراغ و طى شود * خانه‌ى همسايه مظلم كى شود
نور آن خانه چو بىاين هم به پاست * پس چراغ حس هر خانه جداست
اين مثال جان حيوانى بود * نه مثال جان ربانى بود

[ چند تمثيل در بيان روح الهى ]

باز از هندوى شب چون ماه زاد * در سر هر روزنى نورى فتاد