تفسير اين حديث كه مثل امتى كمثل سفينه نوح من تمسك بها نجا و من تخلف عنها غرق
[ اولياى الهى به منزلهء كشتى نجات هستند ]
بهر اين فرمود پيغمبر كه من * همچو كشتىام به طوفان زمن
ما و اصحابيم چون كشتى نوح * هر كه دست اندر زند يابد فتوح
[ مصاحبت با اوليا آدمى را از زشتىها مصون مىدارد ]
چون كه با شيخى تو دور از زشتيى * روز و شب سيارى و در كشتيى
در پناه جان جان بخشى توى * كشتى اندر خفتهاى ره مىروى
[ راهبر صادق و آگاه در امر سلوك ، لازم است ]
مگسل از پيغمبر ايام خويش * تكيه كم كن بر فن و بر كام خويش
گر چه شيرى چون روى ره بىدليل * خويش بين و در ضلالى و ذليل
هين مپر الا كه با پرهاى شيخ * تا ببينى عون لشكرهاى شيخ
يك زمانى موج لطفش بال تست * آتش قهرش دمى حمال تست
قهر او را ضد لطفش كم شمر * اتحاد هر دو بين اندر اثر
يك زمان چون خاك سبزت مىكند * يك زمان پر باد و گبزت مىكند
[ راهبر صادق ، طالب را به كمال معنوى و اخلاقى مىرساند ]
جسم عارف را دهد وصف جماد * تا بر او رويد گل و نسرين شاد
ليك او بيند نبيند غير او * جز به مغز پاك ندهد خلد بو
[ از ستيزهگرى دست بدار تا به گلشن حقيقت رسى ]
مغز را خالى كن از انكار يار * تا كه ريحان يابد از گلزار يار
تا بيابى بوى خلد از يار من * چون محمد بوى رحمن از يمن
[ معراج روحانى ، تحوّلى درونى است ]
در صف معراجيان گر بيستى * چون براقت بر كشاند نيستى
نه چو معراج زمينى تا قمر * بلكه چون معراج كلكى تا شكر
نه چو معراج بخارى تا سما * بل چو معراج جنينى تا نهى
[ فناى عارفانه ، مقدمهء بقاى حقيقى است ]
خوش براقى گشت خنگ نيستى * سوى هستى آردت گر بيستى
كوه و درياها سمش مس مىكند * تا جهان حس را پس مىكند
پا بكش در كشتى و مىرو دوان * چون سوى معشوق جان جان روان
[ پاك شو تا به اسرار الهى واقف شوى ]
دست نه و پاى نه رو تا قدم * آن چنان كه تاخت جانها از عدم
[ كشف اسرار ، بايد متناسب با ظرفيت ادراك مخاطب باشد ]
بر دريدى در سخن پردهى قياس * گر نبودى سمع سامع را نعاس
[ ستايش از سخنان حقيقت نشان اوليا ]
اى فلك بر گفت او گوهر بيار * از جهان او جهانا شرم دار
گر ببارى گوهرت صد تا شود * جامدت بيننده و گويا شود
پس نثارى كرده باشى بهر خود * چون كه هر سرمايهى تو صد شود