جرات و جهلت شود عريان و فاش * او برهنه كى شود ز آن افتتاش
گر بيايد ذره سنجد كوه را * بر درد ز آن كه ترازوش اى فتى
كز قياس خود ترازو مىتند * مرد حق را در ترازو مىكند
چون نگنجد او به ميزان خرد * پس ترازوى خرد را بر درد
[ امتحان كردن خدا ، يعنى تصرف مخلوق در خالق ]
امتحان همچون تصرف دان در او * تو تصرف بر چنان شاهى مجو
چه تصرف كرد خواهد نقشها * بر چنان نقاش بهر ابتلا
امتحانى گر بدانست و بديد * نى كه هم نقاش آن بر وى كشيد
چه قدر باشد خود اين صورت كه بست * پيش صورتها كه در علم وى است
[ مبادا در انديشهء امتحان كردن خدا بر آيى ]
وسوسهى اين امتحان چون آمدت * بخت بد دان كامد و گردن زدت
چون چنين وسواس ديدى زود زود * با خدا گرد و در آ اندر سجود
سجدهگه را تر كن از اشك روان * كاى خدا تو وارهانم زين گمان
آن زمان كت امتحان مطلوب شد * مسجد دين تو پر خروب شد
[ حكايت مسجد اقصى و خروب ]
قصهى مسجد اقصى و خروب و عزم كردن داود عليه السلام پيش از سليمان عليه السلام بر بناى آن مسجد
[ حكايت در بيان فناى اوليا و اتحاد نورى آنان با حق ]
چون در آمد عزم داودى به تنگ * كه بسازد مسجد اقصى به سنگ
وحى كردش حق كه ترك اين بخوان * كه ز دستت بر نيايد اين مكان
نيست در تقدير ما آن كه تو اين * مسجد اقصى بر آرى اين گزين
گفت جرمم چيست اى داناى راز * كه مرا گويى كه مسجد را مساز
گفت بىجرمى تو خونها كردهاى * خون مظلومان به گردن بردهاى
كه ز آواز تو خلقى بىشمار * جان بدادند و شدند آن را شكار
خون بسى رفتهست بر آواز تو * بر صداى خوب جان پرداز تو
[ اوليا فانى در حقاند ]
گفت مغلوب تو بودم مست تو * دست من بر بسته بود از دست تو
نه كه هر مغلوب شه مرحوم بود * نه كه المغلوب كالمعدوم بود
[ فناى فى اللّه ، نسبى است يعنى ولى حق ، فانى از وجود كاذب و باقى به حق است ]
گفت اين مغلوب معدومى است كاو * جز به نسبت نيست معدوم ايقنوا
اين چنين معدوم كاو از خويش رفت * بهترين هستها افتاد و زفت
او به نسبت با صفات حق فناست * در حقيقت در فنا او را بقاست
جملهى ارواح در تدبير اوست * جملهى اشباح هم در تير اوست
[ مقهور بودن اوليا به مشيت حق با جبر مصطلح تفاوت دارد ]
آن كه او مغلوب اندر لطف ماست * نيست مضطر بلكه مختار ولاست
منتهاى اختيار آن است خود * كه اختيارش گردد اينجا مفتقد