تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
هر كه را مشك نصيحت سود نيست * لاجرم با بوى بد خو كردنى است

[ پليدى حق ستيزان ، روحى است نه جسمى ]

مشركان را ز آن نجس خوانده‌ست حق * كاندرون پشك زادند از سبق
كرم كاو زاده‌ست در سرگين ابد * مىنگرداند به عنبر خوى خود
چون نزد بر وى نثار رش نور * او همه جسم است بىدل چون قشور

[ نور هدايت ، پليدان را به عرصهء نور در آرد ]

ور ز رش نور حق قسميش داد * همچو رسم مصر سرگين مرغ زاد
ليك نه مرغ خسيس خانگى * بلكه مرغ دانش و فرزانگى

[ رجوع به حكايت آن عاشق و ادامهء سخنان معشوق به آن عاشق‌نما ]

تو بدان مانى كز آن نورى تهى * ز انكه بينى بر پليدى مىنهى
از فراقت زرد شد رخسار و رو * برگ زردى ميوه‌ى ناپخته تو
ديگ ز آتش شد سياه و دودفام * گوشت از سختى چنين مانده است خام
هشت سالت جوش دادم در فراق * كم نشد يك ذره خاميت و نفاق
غوره‌ى تو سنگ بسته كز سقام * غوره‌ها اكنون مويزند و تو خام

عذر خواستن آن عاشق از گناه خويش به تلبيس و روى پوش و فهم كردن معشوق آن را نيز

گفت عاشق امتحان كردم مگير * تا ببينم تو حريفى يا ستير
من همىدانستمت بىامتحان * ليك كى باشد خبر همچون عيان
آفتابى نام تو مشهور و فاش * چه زيان است ار بكردم ابتلاش
تو منى من خويشتن را امتحان * مىكنم هر روز در سود و زيان
انبيا را امتحان كرده عدات * تا شده ظاهر از ايشان معجزات
امتحان چشم خود كردم به نور * اى كه چشم بد ز چشمان تو دور
اين جهان همچون خراب است و تو گنج * گر تفحص كردم از گنجت مرنج
ز آن چنين بىخردگى كردم گزاف * تا زنم با دشمنان هر بار لاف
تا زبانم چون ترا نامى نهد * چشم از اين ديده گواهيها دهد
گر شدم در راه حرمت راه زن * آمدم اى مه به شمشير و كفن
جز به دست خود مبرم پا و سر * كه از اين دستم نه از دست دگر
از جدايى باز مىرانى سخن * هر چه خواهى كن و ليكن اين مكن
در سخن آباد اين دم راه شد * گفت امكان نيست چون بىگاه شد
پوستها گفتيم و مغز آمد دفين * گر بمانيم اين نماند همچنين