تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥

رد كردن معشوقه عذر عاشق را و تلبيس او را در روى او ماليدن

در جوابش بر گشاد آن يار لب * كز سوى ما روز و سوى تست شب
حيله‌هاى تيره اندر داورى * پيش بينايان چرا مىآورى
هر چه در دل دارى از مكر و رموز * پيش ما رسواست و پيدا همچو روز
گر بپوشيمش ز بنده پرورى * تو چرا بىرويى از حد مىبرى

[ هرگاه خطايى از تو سر زد به جاى توجيهات بىپايه ، پوزش بخواه ]

از پدر آموز كآدم در گناه * خوش فرود آمد به سوى پايگاه
چون بديد آن عالم الاسرار را * بر دو پا استاد استغفار را
بر سر خاكستر انده نشست * از بهانه شاخ تا شاخى نجست
ربنا انا ظلمنا گفت و بس * چون كه جانداران بديد از پيش و پس
ديد جانداران پنهان همچو جان * دور باش هر يكى تا آسمان

[ تمثيل در بيان شكوه الهى و خُردى انسان ]

كه هلا پيش سليمان مور باش * تا بنشكافد ترا اين دور باش

[ اهميت صدق و بصيرت باطنى ]

جز مقام راستى يك دم مه ايست * هيچ لالا مرد را چون چشم نيست
كور اگر از پند پالوده شود * هر دمى او باز آلوده شود

[ هرگاه قضاى الهى حكم كند ، بصيرت آدمى از ميان برود ]

آدما تو نيستى كور از نظر * ليك إذا جاء القضاء عمى البصر
عمرها بايد به نادر گاه گاه * تا كه بينا از قضا افتد به چاه
كور را خود اين قضا همراه اوست * كه مر او را اوفتادن طبع و خوست
در حدث افتد نداند بوى چيست * از من است اين بوى يا ز آلودگى است
ور كسى بر وى كند مشكى نثار * هم ز خود داند نه از احسان يار

[ بصيرت باطنى ، رهانندهء آدمى ]

پس دو چشم روشن اى صاحب نظر * مر ترا صد مادر است و صد پدر
خاصه چشم دل كه آن هفتاد توست * وين دو چشم حس خوشه چين اوست

[ متعصّبان نمىگذارند اهل حقيقت رازگويى كنند ]

اى دريغا ره زنان بنشسته‌اند * صد گره زير زبانم بسته‌اند
پاى بسته چون رود خوش راهوار * بس گران بندى است اين معذور دار

[ اهل حقيقت ، به قدر فهم مخاطب خود ، رازگويى مىكنند ]

اين سخن اشكسته مىآيد دلا * كاين سخن در است غيرت آسيا
در اگر چه خرد و اشكسته شود * توتياى ديده‌ى خسته شود

[ تنزّل سخن اهل حقيقت در حدّ افهام عمومى از قدر آن نمىكاهد ]

اى در از اشكست خود بر سر مزن * كز شكستن روشنى خواهى شدن
همچنين اشكسته بسته گفتنى است * حق كند آخر درستش كاو غنى است

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

گندم ار بشكست و از هم در سكست * بر دكان آمد كه نك نان درست

[ رجوع به حكايت آن عاشق و ادامهء سخنان معشوق به آن عاشق‌نما ]

تو هم اى عاشق چو جرمت گشت فاش * آب و روغن ترك كن اشكسته باش
آن كه فرزندان خاص آدمند * نفحه‌ى انا ظلمنا مىدمند
حاجت خود عرضه كن حجت مگو * همچو ابليس لعين سخت رو
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 505 | جلال الدين الرومي