تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
اغنيا ماننده‌ى سرگين كشان * بهر آتش كردن گرمابه بان
اندر ايشان حرص بنهاده خدا * تا بود گرمابه گرم و بانوا

[ از دنيا پرستى دست بدار ]

ترك اين تون گوى و در گرمابه ران * ترك تون را عين آن گرمابه دان
هر كه در تون است او چون خادم است * مر و را كه صابر است و حازم است

[ تقوى و فجور از ظاهر احوال و اعمال هر كس آشكار مىشود ]

هر كه در حمام شد سيماى او * هست پيدا بر رخ زيباى او
تونيان را نيز سيما آشكار * از لباس و از دخان و از غبار
ور نبينى روش بويش را بگير * بو عصا آمد براى هر ضرير
ور ندارى بو در آرش در سخن * از حديث نو بدان راز كهن

[ دنيا پرستان به داشته‌هاى مبتذل خود مىبالند ]

پس بگويد تو نيى صاحب ذهب * بيست سله چرك بردم تا به شب

[ آزمندى ، اژدهايى است كه آزمندان را به كام خود بلعيده است ]

حرص تو چون آتش است اندر جهان * باز كرده هر زبانه صد دهان

[ نزد خردمندان ، ثروت‌هاى دنيوى بسى بىارزش است ]

پيش عقل اين زر چو سرگين ناخوش است * گر چه چون سرگين فروغ آتش است

[ اموال دنيوى ، حرص آدمى را مشتعل مىكند ]

آفتابى كه دم از آتش زند * چرك تر را لايق آتش كند
آفتاب آن سنگ را هم كرد زر * تا به تون حرص افتد صد شرر
آن كه گويد مال گرد آورده‌ام * چيست يعنى چرك چندين برده‌ام

[ تفاخر بر اموال ، شيوهء دنيا پرستان است ]

اين سخن گر چه كه رسوايى فزاست * در ميان تونيان زين فخرهاست
كه تو شش سله كشيدى تا به شب * من كشيدم بيست سله بىكرب

[ دنياپرستان ، بوى دلاويز تقوى را نمىشمند ]

آن كه در تون زاد و پاكى را نديد * بوى مشك آرد بر او رنجى پديد

قصه‌ى آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد

[ حكايت در بيان اينكه دل‌هاى بيمار ، بوى جانبخش حقيقت را نمىشمند ]

آن يكى افتاد بىهوش و خميد * چون كه در بازار عطاران رسيد
بوى عطرش زد ز عطاران راد * تا بگرديدش سر و بر جا فتاد
همچو مردار اوفتاد او بىخبر * نيم روز اندر ميان رهگذر
جمع آمد خلق بر وى آن زمان * جملگان لا حول گو درمان كنان
آن يكى كف بر دل او مىبراند * و ز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند
او نمىدانست كاندر مرتعه * از گلاب آمد و را آن واقعه
آن يكى دستش همىماليد و سر * و آن دگر كه گل همىآورد تر
آن بخور عود و شكر زد بهم * و آن دگر از پوشش‌اش مىكرد كم
و آن دگر نبضش كه تا چون مىجهد * و آن دگر بوى از دهانش مىستد
تا كه مىخورده‌ست ، يا بنگ و حشيش * خلق در ماندند اندر بىهشيش