تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
پس خبر بردند خويشان را شتاب * كه فلان افتاده است آن جا خراب
كس نمىداند كه چون مصروع گشت * يا چه شد كاو را فتاد از بام طشت
يك برادر داشت آن دباغ زفت * گربز و دانا بيامد زود تفت
اندكى سرگين سگ در آستين * خلق را بشكافت و آمد با حنين
گفت من رنجش همىدانم ز چيست * چون سبب دانى دوا كردن جلى است

[ هرگاه علّت بيمارى ، معلوم آيد درمان ميسّر شود ]

چون سبب معلوم نبود مشكل است * داروى رنج و در آن صد محمل است
چون بدانستى سبب را سهل شد * دانش اسباب دفع جهل شد

[ ادامهء حكايت دبّاغ ]

گفت با خود هستش اندر مغز و رگ * توى بر تو بوى آن سرگين سگ
تا ميان اندر حدث او تا به شب * غرق دباغى است او روزى طلب

[ درمان بيمار از طريق عادت مزاج او ]

پس چنين گفته است جالينوس مه * آن چه عادت داشت بيمار آنش ده
كز خلاف عادت است آن رنج او * پس دواى رنجش از معتاد جو
چون جعل گشته است از سرگين كشى * از گلاب آيد جعل را بىهشى
هم از آن سرگين سگ داروى اوست * كه بد آن او را همى معتاد و خوست
الخبيثات الخبيثين را بخوان * رو و پشت اين سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر يا گلاب * مىدوا سازند بهر فتح باب
مر خبيثان را نسازد طيبات * در خور و لايق نباشد اى ثقات

[ استنتاج حكايت : چون مزاج حقيقت ستيزان با باطل انس يافته ، حقيقت را در نمىيابند ]

چون ز عطر وحى كژ گشتند و گم * بد فغانشان كه تَطَيَّرْنا بِكُمْ
رنج و بيمارى است ما را اين مقال * نيست نيكو وعظتان ما را به فال
گر بياغازيد نصحى آشكار * ما كنيم آن دم شما را سنگسار
ما به لغو و لهو فربه گشته‌ايم * در نصيحت خويش را نسرشته‌ايم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ * شورش معده است ما را زين بلاغ
رنج را صد تو و افزون مىكنيد * عقل را دارو به افيون مىكنيد

معالجه كردن برادر دباغ دباغ را به خفيه به بوى سرگين

خلق را مىراند از وى آن جوان * تا علاجش را نبينند آن كسان
سر به گوشش برد همچون رازگو * پس نهاد آن چيز بر بينى او
كاو به كف سرگين سگ ساييده بود * داروى مغز پليد آن ديده بود
ساعتى شد مرد جنبيدن گرفت * خلق گفتند اين فسونى بد شگفت
كاين بخواند افسون به گوش او دميد * مرده بود افسون به فريادش رسيد

[ قوّهء محرّكهء تباهكاران ، تباهى است و لا غير ]

جنبش اهل فساد آن سو بود * كه ز ناز و غمزه و ابرو بود
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 503 | جلال الدين الرومي