تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١

غرض از سميع و بصير گفتن خدا را

از پى آن گفت حق خود را بصير * كه بود ديد وىات هر دم نذير
از پى آن گفت حق خود را سميع * تا ببندى لب ز گفتار شنيع
از پى آن گفت حق خود را عليم * تا نينديشى فسادى تو ز بيم
نيست اينها بر خدا اسم علم * كه سيه كافور دارد نام هم
اسم مشتق است و اوصاف قديم * نه مثال علت اولى سقيم
ور نه تسخر باشد و طنز و دها * كر را سامع ضريران را ضيا
يا علم باشد حيى نام وقيح * يا سياه زشت را نام صبيح
طفلك نوزاده را حاجى لقب * يا لقب غازى نهى بهر نسب
گر بگويند اين لقبها در مديح * تا ندارد آن صفت نبود صحيح
تسخر و طنزى بود آن يا جنون * پاك حق عما يقول الظالمون

[ رجوع به حكايت آن عاشق و ادامهء سخنان معشوق به آن عاشق نما ]

من همىدانستمت پيش از وصال * كه نكو رويى و ليكن بد خصال
من همىدانستمت پيش از لقا * كز ستيزه راسخى اندر شقا
چون كه چشمم سرخ باشد در عمش * دانمش ز آن درد گر كم بينمش
تو مرا چون بره ديدى بىشبان * تو گمان بردى ندارم پاسبان

[ عاشق راستين ، بلاكش است ]

عاشقان از درد ز آن ناليده‌اند * كه نظر ناجايگه ماليده‌اند
بىشبان دانسته‌اند آن ظبى را * رايگان دانسته‌اند آن سبى را
تا ز غمزه تير آمد بر جگر * كه منم حارس گزافه كم نگر

[ معشوق به عاشق نما مىگويد : در خلوت و جلوت ، خدا نگهبان و مراقب است ]

كى كم از بره كم از بزغاله‌ام * كه نباشد حارس از دنباله‌ام
حارسى دارم كه ملكش مىسزد * داند او بادى كه آن بر من وزد
سرد بود آن باد يا گرم آن عليم * نيست غافل نيست غايب اى سقيم

[ اسير نفس امّاره ، كور و كر است ]

نفس شهوانى ز حق كر است و كور * من به دل كوريت مىديدم ز دور
هشت سالت ز آن نپرسيدم به هيچ * كه پرت ديدم ز جهل پيچ پيچ
خود چه پرسم آن كه او باشد به تون * كه تو چونى چون بود او سر نگون

مثال دنيا چون گلخن و تقوى چون حمام

[ دنيا همچون تون حمام و دنيا پرستان همچون تونيان و تقوى و پاكى همچون درون گرمابه است ]

شهوت دنيا مثال گلخن است * كه از او حمام تقوى روشن است
ليك قسم متقى زين تون صفاست * ز انكه در گرمابه است و در نقاست