تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
زير چادر مرد رسوا و عيان * سخت پيدا چون شتر بر نردبان
گفت خاتونى است از اعيان شهر * مر و را از مال و اقبال است بهر
در ببستم تا كسى بيگانه‌اى * در نيايد زود نادانانه‌اى
گفت صوفى چيستش هين خدمتى * تا بر آرم بىسپاس و منتى
گفت ميلش خويشى و پيوستگى است * نيك خاتونى است حق داند كه كى است
خواست دختر را ببيند زير دست * اتفاقا دختر اندر مكتب است
باز گفت ار آرد باشد يا سبوس * مىكنم او را به جان و دل عروس
يك پسر دارد كه اندر شهر نيست * خوب و زيرك چابك و مكسب كنى است
گفت صوفى ما فقير و زار و كم * قوم خاتون مال‌دار و محتشم

[ شرط كفويّت در ازدواج ]

كى بود اين كفو ايشان در زواج * يك در از چوب و درى ديگر ز عاج
كفو بايد هر دو جفت اندر نكاح * ور نه تنگ آيد نماند ارتياح

گفتن زن كه او در بند جهاز نيست مراد او ستر و صلاح است و جواب گفتن صوفى اين را سر پوشيده

گفت گفتم من چنين عذرى و او * گفت نه من نيستم اسباب جو
ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ايم * ما به حرص و جمع نه چون عامه‌ايم
قصد ما ستر است و پاكى و صلاح * در دو عالم خود بدان باشد فلاح
باز صوفى عذر درويشى بگفت * و آن مكرر كرد تا نبود نهفت
گفت زن من هم مكرر كرده‌ام * بىجهازى را مقرر كرده‌ام
اعتقاد اوست راسختر ز كوه * كه ز صد فقرش نمىآيد شكوه
او همىگويد مرادم عفت است * از شما مقصود صدق و همت است
گفت صوفى خود جهاز و مال ما * ديد و مىبيند هويدا و خفا
خانه‌ى تنگى مقام يك تنى * كه در او پنهان نماند سوزنى
باز ستر و پاكى و زهد و صلاح * او ز ما به داند اندر انتصاح
به ز ما مىداند او احوال ستر * وز پس و پيش و سر و دنبال ستر
ظاهرا او بىجهاز و خادم است * وز صلاح و ستر او خود عالم است
شرح مستورى ز بابا شرط نيست * چون بر او پيدا چو روز روشنى است

[ استنتاج از حكايت صوفى و همسرش : اينقدر دم از تقوى و پاكى مزن ]

اين حكايت را بدان گفتم كه تا * لاف كم بافى چو رسوا شد خطا
مر ترا اى هم به دعوى مستزاد * اين بده‌ستت اجتهاد و اعتقاد

[ رجوع به حكايت آن عاشق و ادامهء سخنان معشوق به آن عاشق نما ]

چون زن صوفى تو خاين بوده‌اى * دام مكر اندر دغا بگشوده‌اى
كه ز هر ناشسته رويى كپ زنى * شرم دارى و ز خداى خويش نى