تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
جفت گشته با رهى خويش زن * اندر آن يك حجره از وسواس تن
چون بزد صوفى به جد در چاشت‌گاه * هر دو درماندند نه حيلت نه راه
هيچ معهودش نبد كاو آن زمان * سوى خانه باز گردد از دكان
قاصدا آن روز بىوقت آن مروع * از خيالى كرد تا خانه رجوع
اعتماد زن بر آن كاو هيچ بار * اين زمان با خانه نامد او ز كار
آن قياسش راست نامد از قضا * گر چه ستار است هم بدهد سزا

[ جواب عمل ]

چون كه بد كردى بترس ايمن مباش * ز انكه تخم است و بروياند خداش

[ هر چند خداوند ، ستّار است امّا از اصرار بر گناه بترس كه پرده‌ات دريده شود ]

چند گاهى او بپوشاند كه تا * آيدت ز آن بد پشيمان و حيا

[ حكايت در تبيين بيت پيشين ]

عهد عمر آن امير مومنان * داد دزدى را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد كاى مير ديار * اولين بار است جرمم زينهار
گفت عمر حاش لله كه خدا * بار اول قهر بارد در جزا
بارها پوشد پى اظهار فضل * باز گيرد از پى اظهار عدل
تا كه اين هر دو صفت ظاهر شود * آن مبشر گردد اين منذر شود

[ ادامهء حكايت صوفى و همسرش ]

بارها زن نيز اين بد كرده بود * سهل بگذشت آن و سهلش مىنمود
آن نمىدانست عقل پاى سست * كه سبو دايم ز جو نايد درست
آن چنانش تنگ آورد آن قضا * كه منافق را كند مرگ فجا
نه طريق و نه رفيق و نه امان * دست كرده آن فرشته سوى جان
آن چنان كاين زن در آن حجره‌ى جفا * خشك شد او و حريفش ز ابتلا
گفت صوفى با دل خود كاى دو گبر * از شما كينه كشم ليكن به صبر
ليك نادانسته آرم اين نفس * تا كه هر گوشى ننوشد اين جرس

[ از استدراج يا كيفر پنهان ، غافل مشو ]

از شما پنهان كشد كينه محق * اندك اندك همچو بيمارى دق

[ دو تمثيل براى بيت پيشين ]

مرد دق باشد چو يخ هر لحظه كم * ليك پندارد به هر دم بهترم
همچو كفتارى كه مىگيرند و او * غره‌ى آن گفت كاين كفتار كو

[ ادامهء حكايت صوفى و همسرش ]

هيچ پنهان خانه آن زن را نبود * سمج و دهليز و ره بالا نبود
نه تنورى كه در آن پنهان شود * نه جوالى كه حجاب آن شود
همچو عرصه‌ى پهن روز رستخيز * نه گو و نه پشته نه جاى گريز
گفت يزدان وصف اين جاى حرج * بهر محشر لا ترى فيها عوج

معشوق را زير چادر پنهان كردن جهت تلبيس و بهانه گفتن زن كه إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ

چادر خود را بر او افكند زود * مرد را زن ساخت و در را بر گشود