گاه دم را مدح و پيغامى كنى * گاه دم را هجو و دشنامى كنى
پس بدان احوال ديگر بادها * كه ز جزوى كل همىبيند نهى
[ انواع بادها و تأثيرات آنها ]
باد را حق گه بهارى مىكند * در دىاش زين لطف عارى مىكند
بر گروه عاد صرصر مىكند * باز بر هودش معطر مىكند
مىكند يك باد را زهر سموم * مر صبا را مىكند خرم قدوم
باد دم را بر تو بنهاد او اساس * تا كنى هر باد را بر وى قياس
دم نمىگردد سخن بىلطف و قهر * بر گروهى شهد و بر قومى است زهر
[ نسبى بودن امور عالم ]
مروحه جنبان پى انعام كس * و ز براى قهر هر پشه و مگس
مروحهى تقدير ربانى چرا * پر نباشد ز امتحان و ابتلا
چون كه جزو باد دم يا مروحه * نيست الا مفسده يا مصلحه
[ همهء امور مستند است به ارادهء الهى ]
اين شمال و اين صبا و اين دبور * كى بود از لطف و از انعام دور
[ دلالت اثر بر مؤثر به زبان تمثيل ]
يك كف گندم ز انبارى ببين * فهم كن كان جمله باشد همچنين
كل باد از برج باد آسمان * كى جهد بىمروحهى آن باد ران
[ چند تمثيل در اينكه همهء امور مستند است به ارادهء الهى ]
بر سر خرمن به وقت انتقاد * نه كه فلاحان ز حق جويند باد
تا جدا گردد ز گندم كاهها * تا به انبارى رود يا چاهها
چون بماند دير آن باد وزان * جمله را بينى به حق لابهكنان
همچنين در طلق آن باد ولاد * گر نيايد بانگ درد آيد كه داد
گر نمىدانند كش راننده اوست * باد را پس كردن زارى چه خوست
اهل كشتى همچنين جوياى باد * جمله خواهانش از آن رب العباد
همچنين در درد دندانها ز باد * دفع مىخواهى به سوز و اعتقاد
از خدا لابهكنان آن جنديان * كه بده باد ظفر اى كامران
رقعهى تعويذ مىخواهند نيز * در شكنجهى طلق زن از هر عزيز
پس همه دانستهاند آن را يقين * كه فرستد باد رب العالمين
[ خداشناسى از طريق مطالعه در آثار ]
پس يقين در عقل هر داننده هست * اينكه با جنبنده جنباننده هست
گر تو او را مىنبينى در نظر * فهم كن آن را به اظهار اثر
تن به جان جنبد نمىبينى تو جان * ليك از جنبيدن تن جان بدان
[ ادامهء حكايت آن عاشق كه . . . ]
گفت او گر ابلهم من در ادب * زيركم اندر وفا و در طلب
گفت ادب اين بود خود كه ديده شد * آن دگر را خود همىدانى تو لد
قصهى آن صوفى كه زن خود را با بيگانه بگرفت
[ حكايت در نقد مدعيان پرهيزگارى و ديندارى ]
صوفيى آمد به سوى خانه روز * خانه يك در بود و زن با كفش دوز