برد بيند خويش را در عين مات * پس بگويد اقتلوني يا ثقات
[ خير در لباس شرّ ]
اين عوان در حق غيرى سود شد * ليك اندر حق خود مردود شد
رحم ايمانى از او ببريده شد * كين شيطانى بر او پيچيده شد
[ خشم و كينه ، منشأ كفران است ]
كارگاه خشم گشت و كينورى * كينه دان اصل ضلال و كافرى
سؤال كردن از عيسى عليه السلام كه در وجود از همهى صعبها صعبتر چيست
[ حكايت در نكوهش خشم ]
گفت عيسى را يكى هشيار سر * چيست در هستى ز جمله صعبتر
گفتش اى جان صعبتر خشم خدا * كه از آن دوزخ همىلرزد چو ما
گفت از اين خشم خدا چه بود امان * گفت ترك خشم خويش اندر زمان
پس عوان كه معدن اين خشم گشت * خشم زشتش از سبع هم در گذشت
چه اميدستش به رحمت جز مگر * باز گردد ز آن صفت آن بىهنر
گر چه عالم را از ايشان چاره نيست * اين سخن اندر ضلال افكندنى است
چاره نبود هر جهان را از چمين * ليك نبود آن چمين ماء معين
قصد خيانت كردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وى
[ خام ، كسى است كه اثر را مىبيند ، اما مؤثّر را نه ]
چون كه تنهايش بديد آن ساده مرد * زود او قصد كنار و بوسه كرد
بانگ بر وى زد به هيبت آن نگار * كه مرو گستاخ ادب را هوش دار
گفت آخر خلوت است و خلق نى * آب حاضر تشنهاى همچون منى
كس نمىجنبد در اين جا جز كه باد * كيست حاضر كيست مانع زين گشاد
گفت اى شيدا تو ابله بودهاى * ابلهى و ز عاقلان نشنودهاى
باد را ديدى كه مىجنبد بدان * باد جنبانى است اينجا باد ران
مروحهى تصريف صنع ايزدش * زد بر اين باد و همىجنباندش
جزو بادى كه به حكم مادر است * باد بيزن تا نجنبانى نجست
جنبش اين جزو باد اى ساده مرد * بىتو و بىبادبيزن سر نكرد
جنبش باد نفس كاندر لب است * تابع تصريف جان و قالب است