تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 496

مساهمون:

ص٤٩٦

حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير دعاى ظالمان و سخت دلان و بىاعتقادان كردى

[ حكايت در بيان اينكه هر رنج و محنتى ، الزاما شرّ نيست ]

آن يكى واعظ چو بر تخت آمدى * قاطعان راه را داعى شدى
دست بر مىداشت يا رب رحم ران * بر بدان و مفسدان و طاغيان
بر همه‌ى تسخر كنان اهل خير * بر همه‌ى كافر دلان و اهل دير
مىنكردى او دعا بر اصفيا * مىنكردى جز خبيثان را دعا
مر و را گفتند كاين معهود نيست * دعوت اهل ضلالت جود نيست
گفت نيكويى از اينها ديده‌ام * من دعاشان زين سبب بگزيده‌ام
خبث و ظلم و جور چندان ساختند * كه مرا از شر به خير انداختند
هر گهى كه رو به دنيا كردمى * من از ايشان زخم و ضربت خوردمى
كردمى از زخم آن جانب پناه * باز آوردندمى گرگان به راه
چون سبب ساز صلاح من شدند * پس دعاشان بر من است اى هوشمند

[ رنج و دردى كه آدمى را خداجو كند عين خير است ]

بنده مىنالد به حق از درد و نيش * صد شكايت مىكند از رنج خويش
حق همىگويد كه آخر رنج و درد * مر ترا لابه‌كنان و راست كرد
اين گله ز آن نعمتى كن كت زند * از در ما دور و مطرودت كند
در حقيقت هر عدو داروى تست * كيميا و نافع و دل جوى تست
كه از او اندر گريزى در خلا * استعانت جويى از لطف خدا

[ هر دوستى كه تو را از خدا غافل كند دشمن محض است ]

در حقيقت دوستانت دشمنند * كه ز حضرت دور و مشغولت كنند

[ چند تمثيل در بيان اينكه رنج و سختى ، آدمى را به كمال مىرساند ]

هست حيوانى كه نامش اشغر است * او به زخم چوب زفت و لمتر است
تا كه چوبش مىزنى به مىشود * او ز زخم چوب فربه مىشود
نفس مومن اشغرى آمد يقين * كاو به زخم رنج زفت است و سمين
زين سبب بر انبيا رنج و شكست * از همه خلق جهان افزون‌تر است
تا ز جانها جانشان شد زفت‌تر * كه نديدند آن بلا قوم دگر
پوست از دارو بلاكش مىشود * چون اديم طايفى خوش مىشود
ور نه تلخ و تيز ماليدى در او * گنده گشتى ناخوش و ناپاك بو
آدمى را پوست نامد بوغ دان * از رطوبتها شده زشت و گران
تلخ و تيز و مالش بسيار ده * تا شود پاك و لطيف و بافره
ور نمىتانى رضا ده اى عيار * گر خدا رنجت دهد بىاختيار
كه بلاى دوست تطهير شماست * علم او بالاى تدبير شماست

[ وقتى آدمى بداند كه سختى و محنت ، او را به كمال مىرساند ، از آن خرسند مىشود ]

چون صفا بيند بلا شيرين شود * خوش شود دارو چو صحت بين شود