تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
مر عسس را ساخته يزدان سبب * تا ز بيم او دود در باغ شب
بيند آن معشوقه را او با چراغ * طالب انگشترى در جوى باغ
پس قرين مىكرد از ذوق آن نفس * با ثناى حق دعاى آن عسس
كه زيان كردم عسس را از گريز * بيست چندان سيم و زر بر وى بريز
از عوانى مر و را آزاد كن * آن چنان كه شادم او را شاد كن
سعد دارش اين جهان و آن جهان * از عوانى و سگىاش وارهان
گر چه خوى آن عوان هست اى خدا * كه هماره خلق را خواهد بلا
گر خبر آيد كه شه جرمى نهاد * بر مسلمانان شود او زفت و شاد
ور خبر آيد كه شه رحمت نمود * از مسلمانان فگند آن را به جود
ماتمى در جان او افتد از آن * صد چنين ادبارها دارد عوان
او عوان را در دعا در مىكشيد * كز عوان او را چنان راحت رسيد
بر همه زهر و بر او ترياق بود * آن عوان پيوند آن مشتاق بود

[ نسبى بودن خيرات و شرور در جهان هستى ]

پس بد مطلق نباشد در جهان * بد به نسبت باشد اين را هم بدان
در زمانه هيچ زهر و قند نيست * كه يكى را پا دگر را بند نيست
مر يكى را پا دگر را پاىبند * مر يكى را زهر و بر ديگر چو قند

[ چند تمثيل در تبيين ابيات پيشين ]

زهر مار آن مار را باشد حيات * نسبتش با آدمى باشد ممات
خلق آبى را بود دريا چو باغ * خلق خاكى را بود آن مرگ و داغ
همچنين بر مىشمر اى مرد كار * نسبت اين از يكى كس تا هزار
زيد اندر حق آن شيطان بود * در حق شخصى دگر سلطان بود
آن بگويد زيد صديق سنى است * وين بگويد زيد گبر كشتنى است
زيد يك ذات است بر آن يك جنان * او بر اين ديگر همه رنج و زيان

[ هرگاه از منظر عشق ، به كسى درنگرى او را دوست خود خواهى پنداشت ]

گر تو خواهى كاو ترا باشد شكر * پس و را از چشم عشاقش نگر
منگر از چشم خودت آن خوب را * بين به چشم طالبان مطلوب را
چشم خود بر بند ز آن خوش چشم تو * عاريت كن چشم از عشاق او

[ آن كس كه از منظر الهى به هستى درنگرد هرگز پژمرده نخواهد شد ]

بلك از او كن عاريت چشم و نظر * پس ز چشم او به روى او نگر
تا شوى ايمن ز سيرى و ملال * گفت كان اللَّه له زين ذو الجلال

[ قرب نوافل يا فناى بنده در حضرت معشوق ]

چشم او من باشم و دست و دلش * تا رهد از مدبريها مقبلش

[ هر ناگوارى كه تو را به حضرت دوست رساند عين خير است ]

هر چه مكروه است چون شد او دليل * سوى محبوبت حبيب است و خليل