تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
انبيا با دشمنان بر مىتنند * پس ملايك رب سلم مىزنند
كاين چراغى را كه هست او نور كار * از پف و دمهاى دزدان دور دار
دزد و قلاب است خصم نور بس * زين دو اى فريادرس فرياد رس

[ تجليل از شأن روحانى حسام الدين چلبى ]

روشنى بر دفتر چارم بريز * كافتاب از چرخ چارم كرد خيز
هين ز چارم نور ده خورشيدوار * تا بتابد بر بلاد و بر ديار

[ مثنوى ، افسانه نيست ، بل نقد حال انسان‌هاست ]

هر كش افسانه بخواند افسانه است * و انكه ديدش نقد خود مردانه است

[ تمثيل در تبيين بيت پيشين ]

آب نيل است و به قبطى خون نمود * قوم موسى را نه خون بد آب بود
دشمن اين حرف اين دم در نظر * شد ممثل سر نگون اندر سقر
اى ضياء الحق تو ديدى حال او * حق نمودت پاسخ افعال او

[ حسام الدين ، ديده‌اى غيب بين دارد ]

ديده‌ى غيبت چو غيب است اوستاد * كم مبادا زين جهان اين ديد و داد

[ اينك به آخرين حكايت دفتر سوم كه نيمه تمام رها شد گوش بسپار كه نقد حال ما انسان‌هاست ]

اين حكايت را كه نقد وقت ماست * گر تمامش مىكنى اينجا رواست
ناكسان را ترك كن بهر كسان * قصه را پايان بر و مخلص رسان
اين حكايت گر نشد آن جا تمام * چارمين جلد است آرش در نظام

[ حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت ]

تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ

[ چه بسا خيرها و خوبىهايى كه در ظاهر شرّ و نامطلوب نمايد ]

اندر آن بوديم كان شخص از عسس * راند اندر باغ از خوفى فرس
بود اندر باغ آن صاحب جمال * كز غمش اين در عنا بد هشت سال
سايه‌ى او را نبود امكان ديد * همچو عنقا وصف او را مىشنيد
جز يكى لقيه كه اول از قضا * بر وى افتاد و شد او را دل ربا
بعد از آن چندان كه مىكوشيد او * خود مجالش مىنداد آن تند خو
نه به لابه چاره بودش نه به مال * چشم پر و بىطمع بود آن نهال
عاشق هر پيشه‌اى و مطلبى * حق بيالود اول كارش لبى

[ براى رسيدن به مقصود بايد بر هر بلا مرحبا گفت ]

چون بد آن آسيب در جست آمدند * پيش پاشان مىنهد هر روز بند
چون در افگندش به جست و جوى كار * بعد از آن در بست كه كابين بيار
هم بر آن بو مىتنند و مىروند * هر دمى راجى و آيس مىشوند
هر كسى را هست اوميد برى * كه گشادندش در آن روزى درى
باز در بستندش و آن در پرست * بر همان اوميد آتش پا شده‌ست

[ ادامهء حكايت آن عاشق كه . . . ]

چون در آمد خوش در آن باغ آن جوان * خود فرو شد پا به گنجش ناگهان

[ گاه خداوند عين شرّ را براى انسان ، وسيلهء خير مىكند ]