تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
اى ضياء الحق حسام الدين توى * كه گذشت از مه به نورت مثنوى
همت عالى تو اى مرتجا * مىكشد اين را خدا داند كجا
گردن اين مثنوى را بسته‌اى * مىكشى آن سوى كه دانسته‌اى
مثنوى پويان كشنده ناپديد * ناپديد از جاهلى كش نيست ديد
مثنوى را چون تو مبدا بوده‌اى * گر فزون گردد تواش افزوده‌اى
چون چنين خواهى خدا خواهد چنين * مىدهد حق آرزوى متقين
كان لله بوده‌اى در ما مضى * تا كه كان اللَّه پيش آمد جزا
مثنوى از تو هزاران شكر داشت * در دعا و شكر كفها بر فراشت
در لب و كفش خدا شكر تو ديد * فضل كرد و لطف فرمود و مزيد
ز انكه شاكر را زيادت وعده است * آن چنان كه قرب مزد سجده است
گفت وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ يزدان ما * قرب جان شد سجده‌ى ابدان ما
گر زيادت مىشود زين رو بود * نه از براى بوش و هاى و هو بود
با تو ما چون رز به تابستان خوشيم * حكم دارى هين بكش تا مىكشيم
خوش بكش اين كاروان را تا به حج * اى امير صبر مفتاح الفرج
حج زيارت كردن خانه بود * حج رب البيت مردانه بود
ز آن ضيا گفتم حسام الدين ترا * كه تو خورشيدى و اين دو و صفها
كاين حسام و اين ضيا يكى است هين * تيغ خورشيد از ضيا باشد يقين
نور از آن ماه باشد وين ضيا * آن خورشيد اين فرو خوان از نبا
شمس را قرآن ضيا خواند اى پدر * و آن قمر را نور خواند اين را نگر

[ ولايت شمسيه و ولايت قمريه ]

شمس چون عالىتر آمد خود ز ماه * پس ضيا از نور افزون دان به جاه
بس كس اندر نور مه منهج نديد * چون بر آمد آفتاب آن شد پديد
آفتاب اعواض را كامل نمود * لاجرم بازارها در روز بود
تا كه قلب و نقد نيك آيد پديد * تا بود از غبن و از حيله بعيد
تا كه نورش كامل آمد در زمين * تاجران را رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ

[ كژراهان ، انوار هدايت را بر نمىتابند ]

ليك بر قلاب مبغوض است و سخت * ز انك ازو شد كاسد او را نقد و رخت

[ كژراهان ، با راهنمايان درستيزند ]

پس عدوى جان صراف است قلب * دشمن درويش كه بود غير كلب

[ فرشتگان براى پيروزى انبيا و اوليا دعا مىكنند ]