بهر گستاخى شوخ غرهاى * حلمها در پيش حلمت ذرهاى
[ حال بنده در دوران فراق ]
اولا بشنو كه چون ماندم ز شست * اول و آخر ز پيش من بجست
ثانيا بشنو تو اى صدر ودود * كه بسى جستم ترا ثانى نبود
ثالثا تا از تو بيرون رفتهام * گوييا ثالث ثلاثه گفتهام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه * مىندانم خامسه از رابعه
هر كجا يا بى تو خون بر خاكها * پى برى باشد يقين از چشم ما
گفت من رعد است و اين بانگ و حنين * ز ابر خواهد تا ببارد بر زمين
[ حال بنده بعد از وصال ]
من ميان گفت و گريه مىتنم * يا بگريم يا بگويم چون كنم
گر بگويم فوت مىگردد بكا * ور بگريم چون كنم شكر و ثنا
مىفتد از ديده خون دل شها * بين چه افتاده ست از ديده مرا
[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]
اين بگفت و گريه در شد آن نحيف * كه بر او بگريست هم دون هم شريف
از دلش چندان بر آمد هاى و هوى * حلقه كرد اهل بخارا گرد اوى
خيره گويان خيره گريان خيره خند * مرد و زن خرد و كلان حيران شدند
شهر هم هم رنگ او شد اشك ريز * مرد و زن درهم شده چون رستخيز
آسمان مىگفت آن دم با زمين * گر قيامت را نديدستى ببين
[ عقل ، حال عشاق را درنيابد ]
عقل حيران كه چه عشق است و چه حال * تا فراق او عجبتر يا وصال
چرخ بر خوانده قيامت نامه را * تا مجره بر دريده جامه را
[ عامهء مردم ، عشق را با ديوانگى اشتباه مىگيرند ]
با دو عالم عشق را بيگانگى * اندر او هفتاد و دو ديوانگى
[ ماهيت عشق ، مجهول است و آثارش آشكار ]
سخت پنهان است و پيدا حيرتش * جان سلطانان جان در حسرتش
[ عظمت و ارزش عاشق ]
غير هفتاد و دو ملت كيش او * تخت شاهان تخته بندى پيش او
[ عاشق ، از حجابهاى ظلمانى و نورانى رهيده است ]
مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع
[ عقل به سرّ عشق پى نبرد ]
پس چه باشد عشق درياى عدم * در شكسته عقل را آن جا قدم
[ حجابهاى درونى ، ماهيت عشق و عاشقى را از انظار پوشانده است ]
بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد
[ حقيقت هستى را نيز خود هستى مىتواند بيان كند ]
كاشكى هستى زبانى داشتى * تا ز هستان پردهها برداشتى
[ سخن ، نقاب حقيقت است ]
هر چه گويى اى دم هستى از آن * پردهى ديگر بر او بستى بدان
آفت ادراك آن قال است و حال * خون به خون شستن محال است و محال
[ رازگويى با محرمان ]
من چو با سوداييانش محرمم * روز و شب اندر قفس در مىدمم
[ شيدايى عاشقان ]
سخت مست و بىخود و آشفتهاى * دوش اى جان بر چه پهلو خفتهاى
[ اسرار حقيقت را به اهلش بگو ]
هان و هان هش دار بر نارى دمى * اولا برجه طلب كن محرمى
[ عاشق ، افشاى اسرار مىكند و به فتنه دَر مىشود ]
عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللَّه الله اشترى بر ناودان
چون ز راز و ناز او گويد زبان * يا جميل الستر خواند آسمان
[ عاشقان ، كتمان اسرار نتوانند ]
ستر چه در پشم و پنبه آذر است * تا همىپوشيش او پيداتر است