تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
بهر گستاخى شوخ غره‌اى * حلمها در پيش حلمت ذره‌اى

[ حال بنده در دوران فراق ]

اولا بشنو كه چون ماندم ز شست * اول و آخر ز پيش من بجست
ثانيا بشنو تو اى صدر ودود * كه بسى جستم ترا ثانى نبود
ثالثا تا از تو بيرون رفته‌ام * گوييا ثالث ثلاثه گفته‌ام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه * مىندانم خامسه از رابعه
هر كجا يا بى تو خون بر خاكها * پى برى باشد يقين از چشم ما
گفت من رعد است و اين بانگ و حنين * ز ابر خواهد تا ببارد بر زمين

[ حال بنده بعد از وصال ]

من ميان گفت و گريه مىتنم * يا بگريم يا بگويم چون كنم
گر بگويم فوت مىگردد بكا * ور بگريم چون كنم شكر و ثنا
مىفتد از ديده خون دل شها * بين چه افتاده ست از ديده مرا

[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]

اين بگفت و گريه در شد آن نحيف * كه بر او بگريست هم دون هم شريف
از دلش چندان بر آمد هاى و هوى * حلقه كرد اهل بخارا گرد اوى
خيره گويان خيره گريان خيره خند * مرد و زن خرد و كلان حيران شدند
شهر هم هم رنگ او شد اشك ريز * مرد و زن درهم شده چون رستخيز
آسمان مىگفت آن دم با زمين * گر قيامت را نديدستى ببين

[ عقل ، حال عشاق را درنيابد ]

عقل حيران كه چه عشق است و چه حال * تا فراق او عجبتر يا وصال
چرخ بر خوانده قيامت نامه را * تا مجره بر دريده جامه را

[ عامهء مردم ، عشق را با ديوانگى اشتباه مىگيرند ]

با دو عالم عشق را بيگانگى * اندر او هفتاد و دو ديوانگى

[ ماهيت عشق ، مجهول است و آثارش آشكار ]

سخت پنهان است و پيدا حيرتش * جان سلطانان جان در حسرتش

[ عظمت و ارزش عاشق ]

غير هفتاد و دو ملت كيش او * تخت شاهان تخته بندى پيش او

[ عاشق ، از حجاب‌هاى ظلمانى و نورانى رهيده است ]

مطرب عشق اين زند وقت سماع * بندگى بند و خداوندى صداع

[ عقل به سرّ عشق پى نبرد ]

پس چه باشد عشق درياى عدم * در شكسته عقل را آن جا قدم

[ حجاب‌هاى درونى ، ماهيت عشق و عاشقى را از انظار پوشانده است ]

بندگى و سلطنت معلوم شد * زين دو پرده عاشقى مكتوم شد

[ حقيقت هستى را نيز خود هستى مىتواند بيان كند ]

كاشكى هستى زبانى داشتى * تا ز هستان پرده‌ها برداشتى

[ سخن ، نقاب حقيقت است ]

هر چه گويى اى دم هستى از آن * پرده‌ى ديگر بر او بستى بدان
آفت ادراك آن قال است و حال * خون به خون شستن محال است و محال

[ رازگويى با محرمان ]

من چو با سوداييانش محرمم * روز و شب اندر قفس در مىدمم

[ شيدايى عاشقان ]

سخت مست و بىخود و آشفته‌اى * دوش اى جان بر چه پهلو خفته‌اى

[ اسرار حقيقت را به اهلش بگو ]

هان و هان هش دار بر نارى دمى * اولا برجه طلب كن محرمى

[ عاشق ، افشاى اسرار مىكند و به فتنه دَر مىشود ]

عاشق و مستى و بگشاده زبان * اللَّه الله اشترى بر ناودان
چون ز راز و ناز او گويد زبان * يا جميل الستر خواند آسمان

[ عاشقان ، كتمان اسرار نتوانند ]

ستر چه در پشم و پنبه آذر است * تا همىپوشيش او پيداتر است