حق به من گفته ست هان اى دادور * مشنو از خصمى تو بىخصمى دگر
تا نيايد هر دو خصم اندر حضور * حق نيايد پيش حاكم در ظهور
خصم تنها گر بر آرد صد نفير * هان و هان بىخصم قول او مگير
[ ادامهء حكايت پشه و سليمان ]
من نيارم رو ز فرمان تافتن * خصم خود را رو بياور سوى من
گفت قول تست برهان و درست * خصم من باد است و او در حكم تست
بانگ زد آن شه كه اى باد صبا * پشه افغان كرد از ظلمت بيا
هين مقابل شو تو و خصم و بگو * پاسخ خصم و بكن دفع عدو
باد چون بشنيد آمد تيز تيز * پشه بگرفت آن زمان راه گريز
پس سليمان گفت اى پشه كجا * باش تا بر هر دو رانم من قضا
گفت اى شه مرگ من از بود اوست * خود سياه اين روز من از دود اوست
او چو آمد من كجا يابم قرار * كاو بر آرد از نهاد من دمار
[ استنتاج از حكايت پشه و سليمان : فناى عارف در حضرت حق ]
همچنين جوياى درگاه خدا * چون خدا آمد شود جوينده لا
گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست * ليك ز اول آن بقا اندر فناست
سايههايى كه بود جوياى نور * نيست گردد چون كند نورش ظهور
عقل كى ماند چو باشد سر ده او * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
هالك آيد پيش وجهش هست و نيست * هستى اندر نيستى خود طرفهاى است
اندر اين محضر خردها شد ز دست * چون قلم اينجا رسيده شد شكست
نواختن معشوق عاشق بىهوش را تا به هوش باز آيد
[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]
مىكشيد از بىهشىاش در بيان * اندك اندك از كرم صدر جهان
بانگ زد در گوش او شه كاى گدا * زر نثار آوردمت دامن گشا
جان تو كاندر فراقم مىطپيد * چون كه زنهارش رسيدم چون رميد
اى بديده در فراقم گرم و سرد * با خود آ از بىخودى و باز گرد
[ تمثيل در اينكه تجلى حق ، عقل و هوش آدمى را محو كند ]
مرغ خانه اشترى را بىخرد * رسم مهمانش به خانه مىبرد
چون به خانهى مرغ اشتر پا نهاد * خانه ويران گشت و سقف اندر فتاد
خانهى مرغ است هوش و عقل ما * هوش صالح طالب ناقهى خدا
ناقه چون سر كرد در آب و گلش * نه گل آن جا ماند نه جان و دلش
[ عشق ، آدمى را دلير و افزونطلب كرده است ]
كرد فضل عشق انسان را فضول * زين فزونجويى ظلوم است و جهول
جاهل است و اندر اين مشكل شكار * مىكشد خرگوش شيرى در كنار