تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨
چون بكوشم تا سرش پنهان كنم * سر بر آرد چون علم كاينك منم
رغم انفم گيردم او هر دو گوش * كاى مدمغ چونش مىپوشى بپوش

[ ذات عاشق ، نهان است و آثارش آشكار ]

گويمش رو گر چه بر جوشيده‌اى * همچو جان پيدايى و پوشيده‌اى
گويد او محبوس خنب است اين تنم * چون مى اندر بزم خنبك مىزنم

[ عشق ، قرين انسان كامل است ]

گويمش ز آن پيش كه گردى گرو * تا نيايد آفت مستى برو
گويد از جام لطيف‌آشام من * يار روزم تا نماز شام من

[ عاشقان ، مرگ ندارند ]

چون بيايد شام و دزدد جام من * گويمش واده كه نامد شام من

[ عاشق ، سيرىناپذير است ]

ز آن عرب بنهاد نام مى مدام * ز انكه سيرى نيست مى خور را مدام

[ عشق ، منشأ علوم و مكاشفات باطنى است ]

عشق جوشد باده‌ى تحقيق را * او بود ساقى نهان صديق را
چون بجويى تو به توفيق حسن * باده آب جان بود ابريق تن

[ تجلى حق ، كثرت‌هاى موهوم را محو كند ]

چون بيفزايد مى توفيق را * قوت مى بشكند ابريق را
آب گردد ساقى و هم مست آب * چون مگو و الله أعلم بالصواب

[ تمثيل در اينكه همهء زيبايىها و كمال‌ها از منبع لا يزال الهى است ]

پرتو ساقى است كاندر شيره رفت * شيره بر جوشيد و رقصان گشت و زفت
اندر اين معنى بپرس آن خيره را * كه چنين كى ديده بودى شيره را
بىتفكر پيش هر داننده هست * آن كه با شوريده شوراننده هست

حكايت عاشقى دراز هجرانى و بسيار امتحانى

يك جوانى بر زنى مجنون بده ست * مىندادش روزگار وصل دست

[ عشق ، بلاخيز است تا هر مدّعى ژاژخا به حريم آن در نيايد ]

بس شكنجه كرد عشقش بر زمين * خود چرا دارد ز اول عشق كين
عشق ، از اول چرا خونى بود * تا گريزد آن كه بيرونى بود

[ ادامهء حكايت عاشقى ، دراز هجرانى ]

چون فرستادى رسولى پيش زن * آن رسول از رشك گشتى راه زن
ور به سوى زن نبشتى كاتبش * نامه را تصحيف خواندى نايبش
ور صبا را پيك كردى در وفا * از غبارى تيره گشتى آن صبا
رقعه گر بر پر مرغى دوختى * پر مرغ از تف رقعه سوختى

[ عشق ، غيرتمند است ]

راههاى چاره را غيرت ببست * لشكر انديشه را رايت شكست

[ انتظار براى عاشق ، كُشنده است ]

بود اول مونس غم انتظار * آخرش بشكست كى ؟ هم انتظار
گاه گفتى كين بلاى بىدواست * گاه گفتى نه حيات جان ماست

[ احوال متغير عاشق ]

گاه هستى زو بر آوردى سرى * گاه او از نيستى خوردى برى

[ عشق موجب اتحاد عاشق و معشوق شود ]

چون كه بر وى سرد گشتى اين نهاد * جوش كردى گرم چشمه‌ى اتحاد

[ فقر عارفانه ، موجب استغنا شود ]

چون كه با بىبرگى غربت بساخت * برگ بىبرگى به سوى او بتاخت

[ گسيختن وابستگىها ، روح را نورانيت مىبخشد ]