كى كنار اندر كشيدى شير را * گر بدانستى و ديدى شير را
ظالم است او بر خود و بر جان خود * ظلم بين كز عدلها گو مىبرد
جهل او مر علمها را اوستاد * ظلم او مر عدلها را شد رشاد
[ عارف با فنا به بقا مىرسد ]
دست او بگرفت كاين رفته دمش * آن گهى آيد كه من دم بخشمش
چون به من زنده شود اين مرده تن * جان من باشد كه رو آرد به من
من كنم او را از اين جان محتشم * جان كه من بخشم ببيند بخششم
[ نامحرمان به لقاى الهى نرسند ]
جان نامحرم نبيند روى دوست * جز همان جان كاصل او از كوى اوست
[ از دم خود بمير تا به دم رحمانى زنده شوى ]
در دمم قصاب وار اين دوست را * تا هلد آن مغز نغزش پوست را
[ فراق به وصال مبدّل مىشود ]
گفت اى جان رميده از بلا * وصل ما را در گشاديم الصلا
[ وجود و فناى بنده به دست حضرت حق است ]
اى خود ما بىخودى و مستىات * اى ز هست ما هماره هستىات
[ وصال به حقيقت ، وراى قيل و قال است ]
با تو بىلب اين زمان من نو به نو * رازهاى كهنه گويم مىشنو
ز انكه آن لبها از اين دم مىرمد * بر لب جوى نهان بر مىدمد
گوش بىگوشى در اين دم بر گشا * بهر راز يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ
[ بقاى بعد از فنا به زبان تمثيل ]
چون صلاى وصل بشنيدن گرفت * اندك اندك مرده جنبيدن گرفت
نه كم از خاك است كز عشوهى صبا * سبز پوشد سر بر آرد از فنا
كم ز آب نطفه نبود كز خطاب * يوسفان زايند رخ چون آفتاب
كم ز بادى نيست شد از امر كُنْ * در رحم طاوس و مرغ خوش سخن
كم ز كوه سنگ نبود كز ولاد * ناقهاى كان ناقه ناقه زاد زاد
[ خلق مدام و تجدد امثال ]
زين همه بگذر نه آن مايهى عدم * عالمى زاد و بزايد دمبهدم
بر جهيد و بر طپيد و شاد شاد * يك دو چرخى زد سجود اندر فتاد
با خويش آمدن عاشق بىهوش و روى آوردن به ثنا و شكر معشوق
[ حال بنده بعد از وصال ]
گفت اى عنقاى حق جان را مطاف * شكر كه باز آمدى ز آن كوه قاف
اى سرافيل قيامت گاه عشق * اى تو عشق عشق و اى دل خواه عشق
اولين خلعت كه خواهى دادنم * گوش خواهم كه نهى بر روزنم
گر چه مىدانى به صفوت حال من * بنده پرور گوش كن اقوال من
صد هزاران بار اى صدر فريد * ز آرزوى گوش تو هوشم پريد
آن سميعى تو و آن اصغاى تو * و آن تبسمهاى جان افزاى تو
آن نيوشيدن كم و بيش مرا * عشوهى جان بد انديش مرا
[ خداوند به اقتضاى لطف خود ، خريدار اعمال و احوال ناچيز ماست ]
قلبهاى من كه آن معلوم تست * بس پذيرفتى تو چون نقد درست