تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
خوشه‌هاى فكرتش بىكاه شد * شب روان را رهنما چون ماه شد

[ نطقِ خاموشى ، رساترين كلام است ]

اى بسا طوطى گوياى خمش * اى بسا شيرين روان رو ترش
رو به گورستان دمى خامش نشين * آن خموشان سخن‌گو را ببين

[ تشابه ظاهرى پديده‌ها ، دليل بر يكى بودن آنها نيست ]

ليك اگر يك رنگ بينى خاكشان * نيست يكسان حالت چالاكشان
شحم و لحم زندگان يكسان بود * آن يكى غمگين دگر شادان بود

[ وقوف بر ضمائر از طريق آثار بيرونى ]

تو چه دانى تا ننوشى قالشان * ز انكه پنهان است بر تو حالشان

[ گاه آثار بيرونى نيز ضماير و نهانىهاى درون را نشان نمىدهد ]

بشنوى از قال هاى و هوى را * كى ببينى حالت صد توى را

[ ظاهر يكسان پديده‌ها دليل بر ماهيت يگانه آنها نيست ]

نقش ما يكسان به ضدها متصف * خاك هم يكسان روانشان مختلف
همچنين يكسان بود آوازها * آن يكى پر درد و آن پر نازها
بانگ اسبان بشنوى اندر مصاف * بانگ مرغان بشنوى اندر طواف
آن يكى از حقد و ديگر ز ارتباط * آن يكى از رنج و ديگر از نشاط
هر كه دور از حالت ايشان بود * پيشش آن آوازها يكسان بود
آن درختى جنبد از زخم تبر * و آن درخت ديگر از باد سحر

[ ظاهر آراسته ، باطن پريشان را از ظاهربينان مىپوشاند ]

بس غلط گشتم ز ديگ مرده‌ريگ * ز انكه سر پوشيده مىجوشيد ديگ
جوش و نوش هر كست گويد بيا * جوش صدق و جوش تزوير و ريا

[ باطن‌بينان ، فريب ظواهر را نمىخورند ]

گر ندارى بو ز جان رو شناس * رو دماغى دست آور بوشناس
آن دماغى كه بر آن گلشن تند * چشم يعقوبان هم او روشن كند

[ رجوع به حكايت عاشقى ، دراز هجرانى ]

هين بگو احوال آن خسته جگر * كز بخارى دور مانديم اى پسر

يافتن عاشق معشوق را و بيان آن كه جوينده يابنده بود كه فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ

كان جوان در جست و جو بد هفت سال * از خيال وصل گشته چون خيال

[ جوينده ، يابنده است ]

سايه‌ى حق بر سر بنده بود * عاقبت جوينده يابنده بود
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى * عاقبت ز آن در برون آيد سرى
چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى
چون ز چاهى مىكنى هر روز خاك * عاقبت اندر رسى در آب پاك

[ جواب عمل ]

جمله دانند اين اگر تو نگروى * هر چه مىكاريش روزى بدروى
سنگ بر آهن زدى آتش نجست * اين نباشد ور بباشد نادر است

[ در نقد خام‌انديشان كه هماره به احتمالات ، دل خوش مىدارند ]

آن كه روزى نيستش بخت و نجات * ننگرد عقلش مگر در نادرات
كان فلان كس كشت كرد و بر نداشت * و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت