بلعم باعور و ابليس لعين * سود نامدشان عبادتها و دين
صد هزاران انبيا و رهروان * نايد اندر خاطر آن بد گمان
اين دو را گيرد كه تاريكى دهد * در دلش ادبار جز اين كى نهد
بس كسا كه نان خورد دل شاد او * مرگ او گردد بگيرد در گلو
پس تو اى ادبار رو هم نان مخور * تا نيفتى همچو او در شور و شر
صد هزاران خلق نانها مىخورند * زور مىيابند و جان مىپرورند
تو بدان نادر كجا افتادهاى * گر نه محرومى و ابله زادهاى
اين جهان پر آفتاب و نور ماه * او بهشته سر فرو برده به چاه
كه اگر حق است پس كو روشنى * سر ز چه بردار و بنگر اى دنى
جمله عالم شرق و غرب آن نور يافت * تا تو در چاهى نخواهد بر تو تافت
چه رها كن رو به ايوان و كروم * كم ستيز اينجا بدان كاللج شوم
هين مگو كاينك فلانى كشت كرد * در فلان سالى ملخ كشتش بخورد
پس چرا كارم كه اينجا خوف هست * من چرا افشانم اين گندم ز دست
و انكه او نگذاشت كشت و كار را * پر كند كورى تو انبار را
[ ادامهء حكايت عاشقى ، دراز هجرانى ]
چون درى مىكوفت او از سلوتى * عاقبت دريافت روزى خلوتى
[ آنگاه كه خداوند براى بنده ، سببسازى كند ]
جست از بيم عسس شب او به باغ * يار خود را يافت چون شمع و چراغ
گفت سازندهى سبب را آن نفس * اى خدا تو رحمتى كن بر عسس
ناشناسا تو سببها كردهاى * از در دوزخ بهشتم بردهاى
بهر آن كردى سبب اين كار را * تا ندارم خوار من يك خار را
در شكست پاى بخشد حق پرى * هم ز قعر چاه بگشايد درى
تو مبين كه بر درختى يا به چاه * تو مرا بين كه منم مفتاح راه
گر تو خواهى باقى اين گفتوگو * اى اخى در دفتر چارم بجو