تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣

جذب معشوق عاشق را من حيث لا يعلمه العاشق و لا يرجوه و لا يخطر بباله و لا يظهر من ذلك الجذب أثر في العاشق إلا الخوف الممزوج باليأس مع دوام الطلب

[ رجوع به حكايت وكيل صدر جهان و بيان دو طرفه بودن عشق ]

آمديم اينجا كه در صدر جهان * گر نبودى جذب آن عاشق نهان
ناشكيبا كى بدى او از فراق * كى دوان باز آمدى سوى وثاق

[ عشق ، كشّاف و آشكار كننده است ]

ميل معشوقان نهان است و ستير * ميل عاشق با دو صد طبل و نفير
يك حكايت هست اينجا ز اعتبار * ليك عاجز شد بخارى ز انتظار
ترك آن كرديم كاو در جستجوست * تا كه پيش از مرگ بيند روى دوست

[ ديدار معشوق ، زندگىبخش است ]

تا رهد از مرگ تا يابد نجات * ز انكه ديد دوست است آب حيات
هر كه ديد او نباشد دفع مرگ * دوست نبود كه نه ميوه‌ستش نه برگ

[ چگونه بدانيم كارى خوب است يا بد ؟ ]

كار آن كار است اى مشتاق مست * كاندر آن كار ار رسد مرگت خوش است
شد نشان صدق ايمان اى جوان * آن كه آيد خوش ترا مرگ اندر آن
گر نشد ايمان تو اى جان چنين * نيست كامل رو بجو اكمال دين
هر كه اندر كار تو شد مرگ دوست * بر دل تو بىكراهت دوست اوست

[ مرگ را ناپسند مدان تا هرگز نميرى ]

چون كراهت رفت آن خود مرگ نيست * صورت مرگ است و نقلان كردنى است
چون كراهت رفت مردن نفع شد * پس درست آيد كه مردن دفع شد
دوست حق است و كسى كش گفت او * كه تويى آن من و من آن تو

[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ، محو شدن عاشق در معشوق ]

گوش دار اكنون كه عاشق مىرسد * بسته عشق او را بحبل من مسد
چون بديد او چهره‌ى صدر جهان * گوييا پريدش از تن مرغ جان
همچو چوب خشك افتاد آن تنش * سرد شد از فرق جان تا ناخنش
هر چه كردند از بخور و از گلاب * نه بجنبيد و نه آمد در خطاب
شاه چون ديد آن مزعفر روى او * پس فرود آمد ز مركب سوى او
گفت عاشق دوست مىجويد به تفت * چون كه معشوق آمد آن عاشق برفت

[ بندهء عاشق در محضر حضرت معشوق محو مىشود ]

عاشق حقى و حق آن است كاو * چون بيايد نبود از تو تاى مو
صد چو تو فانى است پيش آن نظر * عاشقى بر نفى خود خواجه مگر
سايه‌اى و عاشقى بر آفتاب * شمس آيد سايه لا گردد شتاب
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 483 | جلال الدين الرومي