تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 482

مساهمون:

ص٤٨٢
از كمال حزم و سوء الظن خويش * نه ز نقص و بد دلى و ضعف كيش
در فره‌دادن شنيده در كمون * حكمت لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ
دست‌كوتاهى ز كفار لعين * فرض شد بهر خلاص مومنين
قصه‌ى عهد حديبيه بخوان * كف أيديكم تمامت ز آن بدان

[ انسان كامل در پيروزىها هم خود را مغلوب ارادهء حق مىداند ]

نيز اندر غالبى هم خويش را * ديد او مغلوب دام كبريا

[ در امور مربوط به تعليم و تربيت ، اغراض نفسانى خود را دخالت مده ]

ز آن نمىخندم من از زنجيرتان * كه بكردم ناگهان شبگيرتان
ز آن همىخندم كه با زنجير و غل * هى كشمتان سوى سروستان و گل

[ اوليا ، مردم را به سوى رستگارى سوق مىدهند ]

اى عجب كز آتش بىزينهار * بسته مىآريمتان تا سبزه‌زار
از سوى دوزخ به زنجير گران * مىكشمتان تا بهشت جاودان
هر مقلد را در اين هر نيك و بد * همچنان بسته به حضرت مىكشد

[ عامهء مردم از بيم عذاب به راه ايمان مىروند بجز اوليا كه با انگيزهء عشق سلوك مىكنند ]

جمله در زنجير بيم و ابتلا * مىروند اين ره به غير اوليا
مىكشند اين راه را پيكاروار * جز كسانى واقف از اسرار كار

[ سلوك تقليدى و متكلف را به سلوك شهودى و عاشقانه ، تبديل كن ]

جهد كن تا نور تو رخشان شود * تا سلوك و خدمتت آسان شود

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

كودكان را مىبرى مكتب به زور * ز انكه هستند از فوايد چشم كور
چون شود واقف به مكتب مىدود * جانش از رفتن شكفته مىشود
مىرود كودك به مكتب پيچ پيچ * چون نديد از مزد كار خويش هيچ
چون كند در كيسه دانگى دست‌مزد * آن گهان بىخواب گردد شب چو دزد
جهد كن تا مزد طاعت در رسد * بر مطيعان آن گهت آيد حسد
ائتيا كرها مقلد گشته را * ائتيا طوعا صفا بسرشته را
اين محب حق ز بهر علتى * و آن دگر را بىغرض خود خلتى
اين محب دايه ليك از بهر شير * و آن دگر دل داده بهر اين ستير
طفل را از حسن او آگاه نه * غير شير او را از او دل خواه نه
و آن دگر خود عاشق دايه بود * بىغرض در عشق يك رايه بود

[ سالكى كه با انگيزهء بيم و اميد سلوك مىكند هنوز در دام تقليد است ]

پس محب حق به اوميد و به ترس * دفتر تقليد مىخواند به درس

[ سالك عاشق از جميع آثار خودبينى پاك است ]

و آن محب حق ز بهر حق كجاست * كه ز اغراض و ز علتها جداست

[ سالكان در هر مرتبه‌اى از سلوك ، با عنايت حق ره مىپويند ]

گر چنين و گر چنان چون طالب است * جذب حق او را سوى حق جاذب است
گر محب حق بود لغيره * كى ينال دايما من خيره
يا محب حق بود لعينه * لا سواه خائفا من بينه
هر دو را اين جستجوها ز آن سرى است * اين گرفتارى دل ز آن دلبرى است