تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
از حدوث آسمان بىعمد * آن چه دانسته بدم افزون نشد
من شما را سر نگون مىديده‌ام * پيش از آن كز آب و گل باليده‌ام
نو نديدم تا كنم شادى بدان * اين همىديدم در آن اقبالتان

[ قهرِ پوشيده در لطف ]

بسته‌ى قهر خفى و آن گه چه قهر * قند مىخورديد و در وى درج زهر
اين چنين قندى پر از زهر ار عدو * خوش بنوشد چت حسد آيد بر او
با نشاط آن زهر مىكرديد نوش * مرگتان خفيه گرفته هر دو گوش

[ جنگ اوليا به قصد كشورگشايى نيست ]

من نمىكردم غزا از بهر آن * تا ظفر يابم فرو گيرم جهان

[ اوليا به ظواهر دنيا اعتنايى ندارند ]

كاين جهان جيفه ست و مردار و رخيص * بر چنين مردار چون باشم حريص
سگ نيم تا پرچم مرده كنم * عيسىام آيم كه تا زنده‌ش كنم

[ جنگ اوليا براى كشورگشايى نيست بل براى نجات انسان‌هاست ]

ز آن همىكردم صفوف جنگ چاك * تا رهانم مر شما را از هلاك
ز آن نمىبرم گلوهاى بشر * تا مرا باشد كر و فر و حشر
ز آن همىبرم گلويى چند تا * ز آن گلوها عالمى يابد رها
كه شما پروانه‌وار از جهل خويش * پيش آتش مىكنيد اين حمله كيش
من همىرانم شما را همچو مست * از در افتادن در آتش با دو دست
آن كه خود را فتحها پنداشتيد * تخم منحوسى خود مىكاشتيد
يك دگر را جد جد مىخوانديد * سوى اژدرها فرس مىرانديد
قهر مىكرديد و اندر عين قهر * خود شما مقهور قهر شير دهر

بيان آن كه طاغى در عين قاهرى مقهور است و در عين منصورى مأسور

[ تمثيل در اينكه طاغيان به ظاهر پيروزند و به باطن ، شكست خورده ]

دزد قهر خواجه كرد و زر كشيد * او بدان مشغول خود والى رسيد
گر ز خواجه آن زمان بگريختى * كى بر او والى حشر انگيختى
قاهرى دزد مقهوريش بود * ز انكه قهر او سر او را ربود
غالبى بر خواجه دام او شود * تا رسد والى و بستاند قود
اى كه تو بر خلق چيره گشته‌اى * در نبرد و غالبى آغشته‌اى
آن به قاصد منهزم كردستشان * تا ترا در حلقه مىآرد كشان
هين عنان در كش پى اين منهزم * در مران تا تو نگردى منخزم
چون كشانيدت بدين شيوه به دام * حمله بينى بعد از آن اندر زحام

[ خردمندان از پيروزىهاى ظاهرى ، شاد نمىشوند ]

عقل از اين غالب شدن كى گشت شاد * چون در اين غالب شدن ديد او فساد

[ بصيرت خردمندان ]

تيز چشم آمد خرد بيناى پيش * كه خدايش سرمه كرد از كحل خويش

[ پاكان در مشاجرات ، كوتاه مىآيند ]

گفت پيغمبر كه هستند از فنون * اهل جنت در خصومتها زبون