كارگاه و گنج حق در نيستى است * غرهى هستى چه دانى نيست چيست
حاصل اين اشكست ايشان اى كيا * مىنماند هيچ با اشكست ما
آن چنان شادند در ذل و تلف * همچو ما در وقت اقبال و شرف
[ فقر عارفانه ، ثروت اهل ايمان است ]
برگ بىبرگى همه اقطاع اوست * فقر و خواريش افتخار است و علوست
[ ادامهء حكايتِ پيامبر و اسيران ]
آن يكى گفت ار چنان است آن فريد * چون بخنديد او كه ما را بسته ديد
چون كه او مبدل شده ست و شادىاش * نيست زين زندان و زين آزادىاش
پس به قهر دشمنان چون شاد شد * چون از اين فتح و ظفر پر باد شد
شاد شد جانش كه بر شيران نر * يافت آسان نصرت و دست و ظفر
پس بدانستيم كاو آزاد نيست * جز به دنيا دل خوش و دل شاد نيست
ور نه چون خندد كه اهل آن جهان * بر بد و نيكند مشفق مهربان
اين بمنگيدند در زير زبان * آن اسيران با هم اندر بحث آن
تا موكل نشنود بر ما جهد * خود سخن در گوش آن سلطان برد
آگاه شدن پيغامبر عليه السلام از طعن ايشان بر شماتت او
[ ضميرخوانى انسان كامل ]
گر چه نشنيد آن موكل آن سخن * رفت در گوشى كه آن بد من لدن
بوى پيراهان يوسف را نديد * آن كه حافظ بود و يعقوبش كشيد
آن شياطين بر عنان آسمان * نشنوند آن سر لوح غيب دان
آن محمد خفته و تكيه زده * آمده سِر گِرد او گردان شده
[ فهم اسرار الهى ، اهليت مىخواهد ]
او خورد حلوا كه روزيش است باز * آن نه كانگشتان او باشد دراز
[ شيطان صفتان ، اهليت فهم اسرار الهى را ندارند ]
نجم ثاقب گشته حارس ديور ان * كه بهل دزدى ز احمد سر ستان
اى دو ديده سوى دكان از پگاه * هين به مسجد رو بجو رزق إله
پس رسول آن گفتشان را فهم كرد * گفت آن خنده نبودم از نبرد
[ مرگ حقيقى ، غفلت از حقيقت است ]
مردهاند ايشان و پوسيدهى فنا * مرده كشتن نيست مردى پيش ما
خود كىاند ايشان كه مه گردد شكاف * چون كه من پا بفشرم اندر مصاف
[ دنياپرستان ، اسيران حقيقى هستند ]
آن گهى كازاد بوديت و مكين * مر شما را بسته مىديدم چنين
اى بنازيده به ملك و خاندان * نزد عاقل اشترى بر ناودان
[ آگاهى اوليا از گذشته و آينده ]
نقش تن را تا فتاد از بام طشت * پيش چشمم كل آت آت گشت
بنگرم در غوره مىبينم عيان * بنگرم در نيست شى بينم عيان
بنگرم سر عالمى بينم نهان * آدم و حوا نرسته از جهان
مر شما را وقت ذرات أَ لَسْتُ * ديدهام پا بسته و منكوس و پست