تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
تا همىخاييد هر يك از غضب * بر رسول صدق دندانها و لب
زهره نه با آن غضب كه دم زنند * ز انكه در زنجير قهر ده منند
مىكشاندشان موكل سوى شهر * مىبرد از كافرستانشان به قهر
نه فدايى مىستاند نه زرى * نه شفاعت مىرسد از سرورى
رحمت عالم همىگويند و او * عالمى را مىبرد حلق و گلو
با هزار انكار مىرفتند راه * زير لب طعنه زنان بر كار شاه
چاره‌ها كرديم و اينجا چاره نيست * خود دل اين مرد كم از خاره نيست
ما هزاران مرد شير الپ ارسلان * با دو سه عريان سست نيم جان
اين چنين درمانده‌ايم از كژروى است * يا ز اخترهاست يا خود جادوى است
بخت ما را بر دريد آن بخت او * تخت ما شد سر نگون از تخت او
كار او از جادويى گر گشت زفت * جادويى كرديم ما هم چون نرفت

تفسير اين آيت كه إِنْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جاءَكُمُ الْفَتْحُ

الآية ، اى طاعنان مىگفتيد كه از ما و محمد عليه السلام آن كه حق است فتح و نصرتش ده و اين بدان مىگفتيد تا گمان آيد كه شما طالب حقيد بىغرض اكنون محمد را ( ص ) نصرت داديم تا صاحب حق را ببينيد

[ آرزوى كافران اين بود كه در جنگ بدر پيروز شوند ]

از بتان و از خدا درخواستيم * كه بكن ما را اگر ناراستيم
آن كه حق و راست است از ما و او * نصرتش ده نصرت او را بجو
اين دعا بسيار كرديم و صلات * پيش لات و پيش عزى و منات
كه اگر حق است او پيداش كن * ور نباشد حق زبون ماش كن
چون كه وا ديديم او منصور بود * ما همه ظلمت بديم او نور بود
اين جواب ماست كانچه خواستيد * گشت پيدا كه شما ناراستيد

[ كژدلان از طريق تلقين و توجيه ، نفس خود را ارضا مىكنند ]

باز اين انديشه را از فكر خويش * كور مىكردند و دفع از ذكر خويش
كاين تفكرمان هم از ادبار رست * كه صواب او شود در دل درست
خود چه شد گر غالب آمد چند بار * هر كسى را غالب آرد روزگار
ما هم از ايام بخت آور شديم * بارها بر وى مظفر آمديم
باز گفتندى كه گر چه او شكست * چون شكست ما نبود آن زشت و پست
ز انكه بخت نيك او را در شكست * داد صد شادى پنهان زير دست

[ كاملان از سختى و ابتلا احساس شكست و نگرانى نمىكنند ]

كاو به اشكسته نمىمانست هيچ * كه نه غم بودش در آن نه پيچ پيچ