تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
صد عزيمت مىكنى بهر سفر * مىكشاند مر ترا جاى دگر
ز آن بگرداند بهر سو آن لگام * تا خبر يابد ز فارس اسب خام
اسب زيرك‌سار ز آن نيكو پى است * كاو همىداند كه فارس بر وى است

[ خداوند دل بنده را مىشكند تا او را متوجه خود كند ]

او دلت را بر دو صد سودا ببست * بىمرادت كرد پس دل را شكست
چون شكست او بال آن راى نخست * چون نشد هستى بال اشكن درست
چون قضايش حبل تدبيرت سكست * چون نشد بر تو قضاى آن درست

فسخ عزايم و نقضها جهت با خبر كردن آدمى را از آن كه مالك و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناكردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم كردن دارد تا باز عزمش را بشكند تا تنبيه بر تنبيه بود

[ خداوند عزم بندگان را درهم مىشكند تا آنان را متوجه خود كند ]

عزمها و قصدها در ماجرا * گاه گاهى راست مىآيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند * بار ديگر نيتت را بشكند
ور به كلى بىمرادت داشتى * دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عورىاش * كى شدى پيدا بر او مقهورىاش
عاشقان از بىمراديهاى خويش * با خبر گشتند از مولاى خويش

[ ناكامى ، مقدمهء رستگارى است ]

بىمرادى شد قلاووز بهشت * حفت الجنة شنو اى خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكسته پاست * پس كسى باشد كه كام او رواست

[ تفاوت ناكامى زيركان و عاشقان ]

پس شدند اشكسته‌اش آن صادقان * ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكسته‌اش از اضطرار * عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندىاند * عاشقانش شكرى و قندىاند
ائتيا كرها مهار عاقلان * ائتيا طوعا بهار بىدلان

نظر كردن پيغامبر عليه الصلاة و السلام به اسيران و تبسم كردن و گفتن كه عجبت من قوم يجرون إلى الجنة بالسلاسل و الأغلال

[ حكايت در بيان اينكه پيامبران و اوليا ، مردم را به رستگارى مىرسانند ]

ديد پيغمبر يكى جوقى اسير * كه همىبردند و ايشان در نفير

[ گمان بدِ كژدلان نسبت به كاملان ]

ديدشان در بند آن آگاه شير * مى نظر كردند در وى زير زير