صد عزيمت مىكنى بهر سفر * مىكشاند مر ترا جاى دگر
ز آن بگرداند بهر سو آن لگام * تا خبر يابد ز فارس اسب خام
اسب زيركسار ز آن نيكو پى است * كاو همىداند كه فارس بر وى است
[ خداوند دل بنده را مىشكند تا او را متوجه خود كند ]
او دلت را بر دو صد سودا ببست * بىمرادت كرد پس دل را شكست
چون شكست او بال آن راى نخست * چون نشد هستى بال اشكن درست
چون قضايش حبل تدبيرت سكست * چون نشد بر تو قضاى آن درست
فسخ عزايم و نقضها جهت با خبر كردن آدمى را از آن كه مالك و قاهر اوست و گاه گاه عزم او را فسخ ناكردن و نافذ داشتن تا طمع او را بر عزم كردن دارد تا باز عزمش را بشكند تا تنبيه بر تنبيه بود
[ خداوند عزم بندگان را درهم مىشكند تا آنان را متوجه خود كند ]
عزمها و قصدها در ماجرا * گاه گاهى راست مىآيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند * بار ديگر نيتت را بشكند
ور به كلى بىمرادت داشتى * دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عورىاش * كى شدى پيدا بر او مقهورىاش
عاشقان از بىمراديهاى خويش * با خبر گشتند از مولاى خويش
[ ناكامى ، مقدمهء رستگارى است ]
بىمرادى شد قلاووز بهشت * حفت الجنة شنو اى خوش سرشت
كه مراداتت همه اشكسته پاست * پس كسى باشد كه كام او رواست
[ تفاوت ناكامى زيركان و عاشقان ]
پس شدند اشكستهاش آن صادقان * ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان اشكستهاش از اضطرار * عاشقان اشكسته با صد اختيار
عاقلانش بندگان بندىاند * عاشقانش شكرى و قندىاند
ائتيا كرها مهار عاقلان * ائتيا طوعا بهار بىدلان
نظر كردن پيغامبر عليه الصلاة و السلام به اسيران و تبسم كردن و گفتن كه عجبت من قوم يجرون إلى الجنة بالسلاسل و الأغلال
[ حكايت در بيان اينكه پيامبران و اوليا ، مردم را به رستگارى مىرسانند ]
ديد پيغمبر يكى جوقى اسير * كه همىبردند و ايشان در نفير
[ گمان بدِ كژدلان نسبت به كاملان ]
ديدشان در بند آن آگاه شير * مى نظر كردند در وى زير زير