تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
هست هر جزوى ز عالم جفت خواه * راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را مرحبا * با توام چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد * هر چه آن انداخت اين مىپرورد
چون نماند گرمىاش بفرستد او * چون نماند ترى و نم بدهد او
برج خاكى خاك ارضى را مدد * برج آبى ترّيش اندر دمد
برج بادى ابر سوى او برد * تا بخارات وخم را بر كشد
برج آتش گرمى خورشيد از او * همچو تابه‌ى سرخ ز آتش پشت و رو
هست سر گردان فلك اندر زمن * همچو مردان گرد مكسب بهر زن
وين زمين كدبانويىها مىكند * بر ولادات و رضاعش مىتند

[ شعور در جمادات ]

پس زمين و چرخ را دان هوشمند * چون كه كار هوشمندان مىكنند

[ عشق تمثيلى زمين و آسمان ]

گر نه از هم اين دو دل بر مىمزند * پس چرا چون جفت در هم مىخزند
بىزمين كى گل برويد و ارغوان * پس چه زايد ز آب و تاب آسمان
بهر آن ميل است در ماده به نر * تا بود تكميل كار همدگر
ميل اندر مرد و زن حق ز آن نهاد * تا بقا يابد جهان زين اتحاد

[ عشق در كلّ هستى جارى است ]

ميل هر جزوى به جزوى هم نهد * ز اتحاد هر دو توليدى زهد

[ اضداد هستى رو به آشتى و كمال دارند ]

شب چنين با روز اندر اعتناق * مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند * ليك هر دو يك حقيقت مىتنند
هر يكى خواهان دگر را همچو خويش * از پى تكميل فعل و كار خويش
ز انكه بىشب دخل نبود طبع را * پس چه اندر خرج آرد روزها

جذب هر عنصرى جنس خود را كه در تركيب آدمى محتبس شده است به غير جنس

[ هر چيزى به اصل خود باز مىگردد ]

خاك گويد خاك تن را باز گرد * ترك جان كن سوى ما آ همچو گرد
جنس مايى پيش ما اوليترى * به كه ز آن تن وارهى و ز آن ترى
گويد آرى ليك من پا بسته‌ام * گر چه همچون تو ز هجران خسته‌ام
ترى تن را بجويند آبها * كاى ترى باز آ ز غربت سوى ما
گرمى تن را همىخواند اثير * كه ز نارى راه اصل خويش گير
هست هفتاد و دو علت در بدن * از كششهاى عناصر بىرسن

[ بيمارى ، معلول گسيختن نظم بدن ]

علت آيد تا بدن را بسكلد * تا عناصر همدگر را واهلد

[ مرگ ، عناصر اربعه را از هم جدا مىكند ]

چار مرغند اين عناصر بسته پا * مرگ و رنجورى و علت پا گشا