تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
پايشان از همدگر چون باز كرد * مرغ هر عنصر يقين پرواز كرد

[ بيمارى ، معلول گسيختن نظم چهار مزاج انسان ]

جذبه‌ى اين اصلها و فرعها * هر دمى رنجى نهد در جسم ما
تا كه اين تركيبها را بر درد * مرغ هر جزوى به اصل خود پرد

[ تركيب مزاج انسان تا دم مرگ برقرار است ]

حكمت حق مانع آيد زين عجل * جمعشان دارد به صحت تا اجل
گويد اى اجزا اجل مشهود نيست * پر زدن پيش از اجلتان سود نيست
چون كه هر جزوى بجويد ارتفاق * چون بود جان غريب اندر فراق

منجذب شدن جان نيز به عالم ارواح و تقاضاى او و ميل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزاى اجسام كه كنده‌ى پاى باز روح‌اند

[ رجوع جسم و روح به اصل خود ]

گويد اى اجزاى پست فرشىام * غربت من تلخ‌تر من عرشىام

[ جسم و روح هر كدام به سويى گرايش دارند ]

ميل تن در سبزه و آب روان * ز آن بود كه اصل او آمد از آن
ميل جان اندر حيات و در حى است * ز انكه جان لامكان اصل وى است
ميل جان در حكمت است و در علوم * ميل تن در باغ و راغ است و كروم
ميل جان اندر ترقى و شرف * ميل تن در كسب و اسباب علف

[ خداوند ، عاشق انسان است ]

ميل و عشق آن شرف هم سوى جان * زين يحب را و يحبون را بدان

[ شرح اسرار ربانى ، مثنوى را بيش از اندازه مطوّل خواهد كرد ]

گر بگويم شرح اين بىحد شود * مثنوى هشتاد تا كاغذ شود

[ عشق حق و خلق ، دو طرفه است ]

حاصل آن كه هر كه او طالب بود * جان مطلوبش در او راغب بود
آدمى حيوان نباتى و جماد * هر مرادى عاشق هر بىمراد
بىمرادان بر مرادى مىتنند * و آن مرادان جذب ايشان مىكنند

[ تأثير عشق در عاشق و معشوق ]

ليك ميل عاشقان لاغر كند * ميل معشوقان خوش و خوش فر كند
عشق معشوقان دو رخ افروخته * عشق عاشق جان او را سوخته
كهربا عاشق به شكل بىنياز * كاه مىكوشد در آن راه دراز

[ رجوع به حكايت وكيل صدر جهان ]

اين رها كن عشق آن تشنه دهان * تافت اندر سينه‌ى صدر جهان
دود آن عشق و غم آتش‌كده * رفته در مخدوم او مشفق شده
ليكش از ناموس و بوش و آبرو * شرم مىآمد كه واجويد از او
رحمتش مشتاق آن مسكين شده * سلطنت زين لطف مانع آمده

[ عقل در تفسير جذبهء عاشق و معشوق ، ناتوان است ]

عقل حيران كاين عجب او را كشيد * يا كشش ز آن سو بدين جانب رسيد
ترك جلدى كن كز اين ناواقفى * لب ببند اللَّه أعلم بالخفى

[ نطق و خاموشى بندهء عاشق ، منوط به خواست خداوند است نه خودِ او ]

اين سخن را بعد از اين مدفون كنم * آن كشنده مىكشد من چون كنم
كيست آن كت مىكشد اى معتنى * آن كه مىنگذاردت كاين دم زنى