اين نمايد نور و سوزد يار را * و آن به صورت نار و گل زوار را
اين چو سازنده ولى سوزندهاى * و آن گه وصلت دل افروزندهاى
شكل شعلهى نور پاك سازوار * حاضران را نور و دوران را چو نار
ملاقات آن عاشق با صدر جهان
آن بخارى نيز خود بر شمع زد * گشته بود از عشقش آسان آن كبد
آه سوزانش سوى گردون شده * در دل صدر جهان مهر آمده
[ بيان تمثيلى رجوع بندهء عاصى به درگاه حق و بخشش گناهان او از جانب پروردگار ]
گفته با خود در سحرگه كاى احد * حال آن آوارهى ما چون بود
او گناهى كرد و ما ديديم ليك * رحمت ما را نمىدانست نيك
خاطر مجرم ز ما ترسان شود * ليك صد اوميد در ترسش بود
من بترسانم وقيح ياوه را * آن كه ترسد من چه ترسانم و را
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
بهر ديگ سرد آذر مىرود * نه بدان كز جوش از سر مىرود
ايمنان را من بترسانم به علم * خايفان را ترس بردارم به حلم
[ حكمت كارهاى الهى ]
پاره دوزم پاره در موضع نهم * هر كسى را شربت اندر خور دهم
[ تمثيل در اينكه اعمال و احوال هر كس مطابق است با شخصيت درونى او ]
هست سر مرد چون بيخ درخت * ز آن برويد برگهاش از چوب سخت
در خور آن بيخ رسته برگها * در درخت و در نفوس و در نهى
بر فلك پرهاست ز اشجار وفا * أصلها ثابت و فرعه في السما
[ عشق در كلّ هستى جارى است ]
چون برست از عشق پر بر آسمان * چون نرويد در دل صدر جهان
[ دل به دل راه دارد ]
موج مىزد در دلش عفو گنه * كه ز هر دل تا دل آمد روزنه
كه ز دل تا دل يقين روزن بود * نه جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغ * نورشان ممزوج باشد در مساغ
[ عشق ، دو طرفه است ]
هيچ عاشق خود نباشد وصل جو * كه نه معشوقش بود جوياى او
[ چگونگى تأثير عشق در جسم و جان عاشقان ]
ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند
[ استنتاجى عرفانى از دو طرفه بودن عشق ]
چون در اين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست
در دل تو مهر حق چون شد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو
[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]
هيچ بانگ كف زدن نايد به در * از يكى دست تو بىدستى دگر
تشنه مىنالد كه اى آب گوار * آب هم نالد كه كو آن آب خوار
جذب آب است اين عطش در جان ما * ما از آن او و او هم آن ما
[ عشق در كلّ هستى جارى است ]
حكمت حق در قضا و در قدر * كرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاى جهان ز آن حكم پيش * جفت جفت و عاشقان جفت خويش