از براى آزمون مىآزمود * ز انكه بس مردانه و جان سير بود
گفت كم گيرم سر و اشكمبهاى * رفته گير از گنج جان يك حبهاى
[ بقاى انسان به روح است نه جسم ]
صورت تن گو برو من كيستم * نقش كم نايد چو من باقيستم
چون نفخت بودم از لطف خدا * نفخ حق باشم ز ناى تن جدا
[ مرگ ، رهايى روح از قفس تنگ جسم است ]
تا نيفتد بانگ نفخش اين طرف * تا رهد آن گوهر از تنگين صدف
[ اهل صدق ، مرگ را آرزو مىدارند ]
چون تمنوا موت گفت اى صادقين * صادقم جان را بر افشانم بر اين
ملامت كردن اهل مسجد آن مهمان عاشق را از شب خفتن در آن جا و تهديد كردن مر او را
[ عافيتطلبان ، عشاق را از خطر كردن برحذر مىدارند ]
قوم گفتندش كه هين اينجا مخسب * تا نكوبد جان ستانت همچو كسب
كه غريبى و نمىدانى ز حال * كاندر اينجا هر كه خفت آمد زوال
اتفاقى نيست اين ما بارها * ديدهايم و جمله اصحاب نهى
هر كه آن مسجد شبى مسكن شدش * نيم شب مرگ هلاهل آمدش
از يكى ما تا به صد اين ديدهايم * نه به تقليد از كسى بشنيدهايم
[ دين ، خيرخواهى براى همگان و پرهيز از خيانت است ]
گفت الدين نصيحه آن رسول * آن نصيحت در لغت ضد غلول
[ نصيحت ، خلوص در دوستى است ]
اين نصيحت راستى در دوستى * در غلولى خاين و سگ پوستى
بىخيانت اين نصيحت از و داد * مىنماييمت مگرد از عقل و داد
جواب گفتن عاشق عاذلان را
[ عاشق ، هيچگونه وابستگى به دنيا ندارد ]
گفت او اى ناصحان من بىندم * از جهان زندگى سير آمدم
[ عارفان عاشق ، كاهلاند و كاهلى آنان يعنى بندهاى وابستگى را گسيختن ]
منبلىام زخم جو و زخم خواه * عافيت كم جوى از منبل به راه
منبلى نى كاو بود خود برگ جو * منبلىام لاابالى مرگ جو
منبلى نى كاو به كف پول آورد * منبلى چستى كز اين پل بگذرد
آن نه كاو بر هر دكانى بر زند * بل جهد از كون و كانى بر زند
[ مرگ براى عارفان عاشق ، شيرين است ]
مرگ شيرين گشت و نقلم زين سرا * چون قفس هشتن پريدن مرغ را
[ تمثيل قفس و پرندهء محبوس در بيان مرگخواهىِ عارف ]
آن قفس كه هست عين باغ در * مرغ مىبيند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفص * خوش همىخوانند ز آزادى قصص
مرغ را اندر قفس ز آن سبزهزار * نه خورش مانده است و نه صبر و قرار