تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
از براى آزمون مىآزمود * ز انكه بس مردانه و جان سير بود
گفت كم گيرم سر و اشكمبه‌اى * رفته گير از گنج جان يك حبه‌اى

[ بقاى انسان به روح است نه جسم ]

صورت تن گو برو من كيستم * نقش كم نايد چو من باقيستم
چون نفخت بودم از لطف خدا * نفخ حق باشم ز ناى تن جدا

[ مرگ ، رهايى روح از قفس تنگ جسم است ]

تا نيفتد بانگ نفخش اين طرف * تا رهد آن گوهر از تنگين صدف

[ اهل صدق ، مرگ را آرزو مىدارند ]

چون تمنوا موت گفت اى صادقين * صادقم جان را بر افشانم بر اين

ملامت كردن اهل مسجد آن مهمان عاشق را از شب خفتن در آن جا و تهديد كردن مر او را

[ عافيت‌طلبان ، عشاق را از خطر كردن برحذر مىدارند ]

قوم گفتندش كه هين اينجا مخسب * تا نكوبد جان ستانت همچو كسب
كه غريبى و نمىدانى ز حال * كاندر اينجا هر كه خفت آمد زوال
اتفاقى نيست اين ما بارها * ديده‌ايم و جمله اصحاب نهى
هر كه آن مسجد شبى مسكن شدش * نيم شب مرگ هلاهل آمدش
از يكى ما تا به صد اين ديده‌ايم * نه به تقليد از كسى بشنيده‌ايم

[ دين ، خيرخواهى براى همگان و پرهيز از خيانت است ]

گفت الدين نصيحه آن رسول * آن نصيحت در لغت ضد غلول

[ نصيحت ، خلوص در دوستى است ]

اين نصيحت راستى در دوستى * در غلولى خاين و سگ پوستى
بىخيانت اين نصيحت از و داد * مىنماييمت مگرد از عقل و داد

جواب گفتن عاشق عاذلان را

[ عاشق ، هيچگونه وابستگى به دنيا ندارد ]

گفت او اى ناصحان من بىندم * از جهان زندگى سير آمدم

[ عارفان عاشق ، كاهل‌اند و كاهلى آنان يعنى بندهاى وابستگى را گسيختن ]

منبلىام زخم جو و زخم خواه * عافيت كم جوى از منبل به راه
منبلى نى كاو بود خود برگ جو * منبلىام لاابالى مرگ جو
منبلى نى كاو به كف پول آورد * منبلى چستى كز اين پل بگذرد
آن نه كاو بر هر دكانى بر زند * بل جهد از كون و كانى بر زند

[ مرگ براى عارفان عاشق ، شيرين است ]

مرگ شيرين گشت و نقلم زين سرا * چون قفس هشتن پريدن مرغ را

[ تمثيل قفس و پرندهء محبوس در بيان مرگ‌خواهىِ عارف ]

آن قفس كه هست عين باغ در * مرغ مىبيند گلستان و شجر
جوق مرغان از برون گرد قفص * خوش همىخوانند ز آزادى قصص
مرغ را اندر قفس ز آن سبزه‌زار * نه خورش مانده است و نه صبر و قرار