تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤

رو نهادن آن بنده‌ى عاشق سوى بخارا

[ عاشق ، سختىها را در راه معشوق احساس نمىكند ]

رو نهاد آن عاشق خونابه‌ريز * دل طپان سوى بخارا گرم و تيز
ريگ آمون پيش او همچون حرير * آب جيحون پيش او چون آب گير
آن بيابان پيش او چون گلستان * مىفتاد از خنده او چون گل‌ستان
در سمرقند است قند اما لبش * از بخارا يافت و آن شد مذهبش

[ طلب عاشق ]

اى بخارا عقل افزا بوده‌اى * ليكن از من عقل و دين بربوده‌اى
بدر مىجويم از آنم چون هلال * صدر مىجويم در اين صف نعال

[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]

چون سواد آن بخارا را بديد * در سواد غم بياضى شد پديد
ساعتى افتاد بىهوش و دراز * عقل او پريد در بستان راز
بر سر و رويش گلابى مىزدند * از گلاب عشق او غافل بدند
او گلستانى نهانى ديده بود * غارت عشقش ز خود ببريده بود

[ نقد مدعيان عشق ]

تو فسرده در خور اين دم نه‌اى * با شكر مقرون نه‌اى گر چه نىاى
رخت عقلت با تو است و عاقلى * كز جُنُوداً لَمْ تَرَوْها غافلى

در آمدن آن عاشق لاابالى در بخارا و تحذير كردن دوستان او را از پيدا شدن

اندر آمد در بخارا شادمان * پيش معشوق خود و دار الامان
همچو آن مستى كه پرد بر اثير * مه كنارش گيرد و گويد كه گير
هر كه ديدش در بخارا گفت خيز * پيش از پيدا شدن منشين گريز
كه ترا مىجويد آن شه خشمگين * تا كشد از جان تو ده ساله كين
اللَّه الله در ميا در خون خويش * تكيه كم كن بر دم و افسون خويش
شحنه‌ى صدر جهان بودى و راد * معتمد بودى مهندس اوستاد
غدر كردى و ز جزا بگريختى * رسته بودى باز چون آويختى
از بلا بگريختى با صد حيل * ابلهى آوردت اينجا يا اجل

[ نقد مدعيان عقل ]

اى كه عقلت بر عطارد دق كند * عقل و عاقل را قضا احمق كند

[ تدبير انسان ، مغلوب تقدير الهى است ]

نحس خرگوشى كه باشد شير جو * زيركى و عقل و چالاكيت كو
هست صد چندين فسون‌هاى قضا * گفت إِذا جاء القضاء ضاق الفضا
صدره و مخلص بود از چپ و راست * از قضا بسته شود كان اژدهاست