وقت انديشه دل او زخم جو * پس به يك سوزن تهى شد خيك او
[ آنان كه با كمترين گزند خود را مىبازند شايستگى سير و سلوك را ندارند ]
من عجب دارم ز جوياى صفا * كاو رمد در وقت صيقل از جفا
[ گواه عاشق بودن ، تحمل ناملايمات است ]
عشق چون دعوى جفا ديدن گواه * چون گواهت نيست شد دعوى تباه
چون گواهت خواهد اين قاضى مرنج * بوسه ده بر مار تا يا بى تو گنج
[ ناملايماتى كه در راه حضرت معشوق تحمل مىكنى ، جنبههاى كاذب وجود تو را فرو مىريزد ]
آن جفا با تو نباشد اى پسر * بلكه با وصف بدى اندر تو در
[ چند تمثيل براى بيت پيشين ]
بر نمد چوبى كه آن را مرد زد * بر نمد آن را نزد بر گرد زد
گر بزد مر اسب را آن كينه كش * آن نزد بر اسب زد بر سكسكش
تا ز سكسك وارهد خوش پى شود * شيره را زندان كنى تا مىشود
گفت چندان آن يتيمك را زدى * چون نترسيدى ز قهر ايزدى
گفت او را كى زدم اى جان دوست * من بر آن ديوى زدم كاو اندر اوست
مادر ار گويد ترا مرگ تو باد * مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد
[ در نقد مدعيان بىوفا ]
آن گروهى كز ادب بگريختند * آب مردى و آب مردان ريختند
عاذلانشان از وغا واراندند * تا چنين هيز و مخنث ماندند
لاف و غرهى ژاژخا را كم شنو * با چنينها در صف هيجا مرو
ز انكه زادوكم خبالا گفت حق * كز رفاق سست بر گردان ورق
كه گر ايشان با شما همره شوند * غازيان بىمغز همچون كه شوند
خويشتن را با شما هم صف كنند * پس گريزند و دل صف بشكنند
[ سياهى لشكر نيايد به كار يكى مرد جنگى به از صدهزار ]
پس سپاهى اندكى بىاين نفر * به كه با اهل نفاق آيد حشر
هست بادام كم خوش بيخته * به ز بسيارى به تلخ آميخته
[ تشابه ظاهرى ، دليل بر يكى بودن ذات نيست ]
تلخ و شيرين در ژغاژغ يك شىاند * نقص از آن افتاد كه هم دل نىاند
[ افراد سست عنصر با ترس و ترديد حركت مىكنند ]
گبر ترسان دل بود كاو از گمان * مىزيد در شك ز حال آن جهان
مىرود در ره نداند منزلى * گام ترسان مىنهد اعمى دلى
چون نداند ره مسافر چون رود * با ترددها و دل پر خون رود
هر كه گويد هاى اين سو راه نيست * او كند از بيم آن جا وقف و ايست
ور بداند ره دل باهوش او * كى رود هر هاى و هو در گوش او
[ هيچگاه با افراد ترسو و سست عنصر ، همسفر مشو ]
پس مشو همراه اين اشتر دلان * ز انكه وقت ضيق و بيمند آفلان
پس گريزند و ترا تنها هلند * گر چه اندر لاف سحر بابلند
تو ز رعنايان مجو هين كارزار * تو ز طاوسان مجو صيد و شكار
[ نفس امّاره مانند طاوس فريبنده است ]
طبع طاوس است و وسواست كند * دم زند تا از مقامت بر كند