تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 455

مساهمون:

ص٤٥٥

جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهديد كنندگان را

[ وصف سيرىناپذيرى عاشق ]

گفت من مستسقىام آبم كشد * گر چه مىدانم كه هم آبم كشد
هيچ مستسقى بنگريزد ز آب * گر دو صد بارش كند مات و خراب
گر بياماسد مرا دست و شكم * عشق آب از من نخواهد گشت كم
گويم آن گه كه بپرسند از بطون * كاشكى بحرم روان بودى درون
خيك اشكم گو بدر از موج آب * گر بميرم هست مرگم مستطاب
من به هر جايى كه بينم آب جو * رشكم آيد بودمى من جاى او
دست چون دف و شكم همچون دهل * طبل عشق آب مىكوبم چو گل

[ جانبازىِ عاشق ]

گر بريزد خونم آن روح الامين * جرعه جرعه خون خورم همچون زمين
چون زمين و چون جنين خون‌خواره‌ام * تا كه عاشق گشته‌ام اين كاره‌ام
شب همىجوشم در آتش همچو ديگ * روز تا شب خون خورم مانند ريگ
من پشيمانم كه مكر انگيختم * از مراد خشم او بگريختم
گو بران بر جان مستم خشم خويش * عيد قربان اوست و عاشق گاوميش
گاو اگر خسبد و گر چيزى خورد * بهر عيد و ذبح او مىپرورد
گاو موسى دان مرا جان داده‌اى * جزو جزوم حشر هر آزاده‌اى
گاو موسى بود قربان گشته‌اى * كمترين جزوش حيات كشته‌اى
بر جهيد آن كشته ز آسيبش ز جا * در خطاب اضربوه بعضها

[ نفس امّاره را همچون گاو ذبح كن تا به حيات پاك زنده گردى ]

يا كرامي اذبحوا هذا البقر * إن أردتم حشر أرواح النظر

[ تكامل طولى انسان ، منوط به مردن از مرتبهء كنونى و زنده شدن در مرتبهء بعدى است ]

از جمادى مردم و نامى شدم * و ز نما مردم به حيوان بر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حمله‌ى ديگر بميرم از بشر * تا بر آرم از ملايك بال و پر
و ز ملك هم بايدم جستن ز جو * كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
بار ديگر از ملك قربان شوم * آن چه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كه إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ

[ مردن از شهوات ، آدمى را به حيات جاودان مىرساند ]

مرگ دان آنك اتفاق امت است * كآب حيوانى نهان در ظلمت است
همچو نيلوفر برو زين طرف جو * همچو مستسقى حريص و مرگ جو
مرگ او آب است و او جوياى آب * مىخورد و الله أعلم بالصواب

[ از مرگ نترس ]

اى فسرده عاشق ننگين نمد * كاو ز بيم جان ز جانان مىرمد

[ عارفان در مرگ اختيارى ، اتحاد با حضرت حق را مىبينند ]

سوى تيغ عشقش اى ننگ زنان * صد هزاران جان نگر دستك‌زنان

[ تمثيل براى بيت پيشين ]

جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز * آب را از جوى كى باشد گريز