تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
هم در اين سوراخ بنايى گرفت * در خور سوراخ دانايى گرفت

[ وصف احوال نازل دنياپرستان ]

پيشه‌هايى كه مر او را در مزيد * كاندر اين سوراخ كار آيد گزيد
ز انكه دل بر كند از بيرون شدن * بسته شد راه رهيدن از بدن

[ سبب شيفتگى دنياپرستان به ظواهر دنيا ، همّت ضعيف آنان است ]

عنكبوت ار طبع عنقا داشتى * از لعابى خيمه كى افراشتى

[ بيان مرگ و بيمارىها با زبانى تمثيلى ]

گربه كرده چنگ خود اندر قفص * نام چنگش درد و سرسام و مغص
گربه مرگ است و مرض چنگال او * مىزند بر مرغ و پر و بال او
گوشه گوشه مىجهد سوى دوا * مرگ چون قاضى است و رنجورى گوا
چون پياده‌ى قاضى آمد اين گواه * كه همىخواند ترا تا حكم گاه

[ در اجل معلّق ، امكان ادامهء زندگى ، ميسّر است ]

مهلتى مىخواهى از وى در گريز * گر پذيرد شد و گرنه گفت خيز
جستن مهلت دوا و چاره‌ها * كه زنى بر خرقه‌ى تن پاره‌ها

[ در اجل محتوم ، ادامهء زندگى ممكن نيست ، حتى براى يك لحظه ]

عاقبت آيد صباحى خشم‌وار * چند باشد مهلت آخر شرم دار

[ پيش از فرا رسيدن مرگ ، از كرده‌هاى ناپسند خود توبه كن ]

عذر خود از شه بخواه اى پر حسد * پيش از آن كه آن چنان روزى رسد

[ هوىپرستان ، از مرگ مىهراسند ]

و آن كه در ظلمت براند بارگى * بر كند ز آن نور دل يك بارگى
مىگريزد از گواه و مقصدش * كان گوا سوى قضا مىخواندش

ديگر باره ملامت كردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد

[ باز عافيت‌طلبان ، عشاق را از راه خود حذر مىدهند ]

قوم گفتندش مكن جلدى برو * تا نگردد جامه و جانت گرو
آن ز دور آسان نمايد به نگر * كه به آخر سخت باشد ره گذر
خويشتن آويخت بس مرد و سكست * وقت پيچا پيچ دست‌آويز جست

[ رويدادهاى خطير در ذهن آسان است و در واقعيت ، سخت ]

پيشتر از واقعه آسان بود * در دل مردم خيال نيك و بد
چون در آيد اندرون كارزار * آن زمان گردد بر آن كس كار زار
چون نه شيرى هين منه تو پاى پيش * كان اجل گرگ است و جان تست ميش

[ اگر از اولياى خدا هستى ، مىتوانى به رويدادها درآيى ]

ور ز ابدالى و ميشت شير شد * ايمن آ كه مرگ تو سر زير شد

[ ابدال ، كسانى هستند كه صفات بشرى خود را به صفات الهى مبدّل كرده‌اند ]

كيست ابدال آن كه او مبدل شود * خمرش از تبديل يزدان خل شود

[ خودبينان ، در خيالات و اوهام ، خود را شجاع مىپندارند ]

ليك مستى شير گيرى و ز گمان * شير پندارى تو خود را هين مران
گفت حق ز اهل نفاق ناسديد * بأسهم ما بينهم بأس شديد
در ميان همدگر مردانه‌اند * در غزا چون عورتان خانه‌اند

[ شجاعت در عرصهء عمل ، آشكار مىشود نه در خيالبافى و رجزخوانى ]

گفت پيغمبر سپهدار غيوب * لا شجاعة يا فتى قبل الحروب
وقت لاف غزو مستان كف كنند * وقت جوش جنگ چون كف بىفنند
وقت ذكر غزو شمشيرش دراز * وقت كر و فر تيغش چون پياز